پرسه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرسه . [ پ ِ س ِ ] (اِخ ) پسر ژوپیتر رب النوع بزرگ یونانیان از مادری دانائه نام، نبسه ٔ پادشاه آرگس . او با راهنمائی می نرو و مرکور ربةالنوع و رب النوع یونانی، کارهای شگفت کردو وقتی که از مملکت کِفه یا سِفه پادشاه آسور می گذشت دختر او آندرومِد را از مرگ رهائی داد و او را با رضای پدر به زنی گرفت . از این نکاح پرسس بوجود آمد. او را یونانیهای قدیم منشاء نژاد پارسیان می دانند ظاهراً این افسانه از آسیا به جزیره ٔ اقریطش و از آنجابه یونان رفته باشد و برخی بنابراین تصور، افسانه ٔ مذکور را از پارسیان قدیم دانند. رجوع به ایران باستان ص ٢٤٥ و ١٢٩٧ و رجوع به پرس و پرسس شود. بنابر اساطیر یونانی وی پادشاه تیرنت شد و شهر می سِه نِس را بنیاد نهاد. از وی مجسمه ای در موزه ٔ واتیکان هست و نیزرجوع به ایران باستان صص ١٣٥٣ و ٢١٦٣ و ٢١٦٨ شود.
پرسه . [ پ َ س َ / س ِ ] (اِ) مخفف پارسه است که گدائی باشد. (برهان ). رفتن گدایان : هوای پرسه ٔ بازار همتت دارد سحاب از آن به کف خود همی کشد اذیال . قاضی نور اصفهانی . ◄ زن خدمتکار و کنیز. (رشیدی ). و ظاهراً این صورت مصحف پرسته است . ♦ پرسه زدن ؛ گردش درویشان برای سؤال . رفتن مرید پیری به دستوری پیر در بازارها و کویها چون گدایان با خواندن اشعار و دیگر اعمال گدایان برای کشتن خلق کبر و عجب و فیریدگی . ۩ راه رفتن به افراط. ۩ گشتن همه جا را : کوچه های طهران را پرسه زدیم و او را نیافتیم .
پرسه . [ پ ُ س َ / س ِ ] (اِمص ) پرسیدن و احوال برگرفتن و بعیادت بیمار رفتن باشد. (برهان ). پرسش و تفقد. (رشیدی ) : صحت ارخواهی در این دیر کهن خستگان بینوا را پرسه کن . ابوالقاسم مفخری . ◄ مجلس ختم . مجلس ترحیم . عزاخانه . حق ّ. انجمن . عزاپرسی . (غیاث اللغات ). ماتم .