پرشتاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرشتاب . [ پ ُ ش ِ ] (ص مرکب ) که بسیار شتابد. ◄ چالاک . سریع. تند : یکی مرد بینادل پرشتاب فرستم بنزدیک افراسیاب . فردوسی . یکی سوی خشکی یکی سوی آب برفتند شادان دل و پرشتاب . فردوسی . خرامید با بنده ٔ پرشتاب جهانجوی دستان از این سوی آب . فردوسی . برفتند با پند افراسیاب بآرام پیر و جوان پرشتاب . فردوسی . یکی خنجر تیز بستد چو آب بیامد کشنده سبک پرشتاب . فردوسی . ◄ بی آرام . بی قرار. مضطرب . پریشان : که دریای چین را ندارم به آب شود کوه از آرام من پرشتاب . فردوسی . فراوان بپرسیدش افراسیاب چو دیدش پر از رنج و سر پرشتاب . فردوسی . از آن تیز گردد ردافراسیاب دلش گردد از بستگان پرشتاب . فردوسی . چو بر گنبد چرخ شد آفتاب دل طوس و گودرز شد پرشتاب . فردوسی . بشد تیزنزدیک افراسیاب سرش پر ز جنگ و دلش پرشتاب . فردوسی . فرستاده آمد دلی پرشتاب نبد زان سپس جای آرام و خواب . فردوسی . چو این گفته شد رفت تا جای خواب دلی پر ز کین و سری پرشتاب . فردوسی . دلش گشت پر بیم و سر پرشتاب . وزو دور شد خورد و آرام و خواب . فردوسی . غمین بود از این کار و دل پرشتاب شده دور ازو خورد و آرام و خواب . فردوسی . اگر نیستی بیم افراسیاب که گردد دلش زین سخن پرشتاب . فردوسی . می و زعفران برد و مشک و گلاب سوی خانه شد با دلی پرشتاب . فردوسی . وز آنروی پیران و افراسیاب ز بهر سیاوش همه پرشتاب . فردوسی . ◄ عجول . شتابزده : هرآنگه که دانا بود پرشتاب چه دانش مر او را چه در شوره آب . فردوسی . کسی را که مغزش بود پرشتاب فراوان سخن باشد و دیریاب . فردوسی .