پرفسون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرفسون . [ پ ُ ف ُ ] (ص مرکب ) پرحیله . پرمکر. پرفریب . پرفسوس : بفرمود تا نزد او شد قلون ز ترکان دلیری گوی پرفسون . فردوسی . فرستاد با او بخانه درون نهانی زن جادوی پرفسون . اسدی . همانگه زن جادوی پرفسون که بد دایه مه را وهم رهنمون . اسدی . ◄ سخت داهی و زیرک . سخت کاردان : بنزد سیاوش فرستم کنون یکی مرد بادانش و پرفسون . فردوسی . ز پیش فریدون برون آمدند پر از دانش و پرفسون آمدند. فردوسی . فریدون پردانش پرفسون مر این آرزو را نبد رهنمون . فردوسی . بیاور یکی خنجر آبگون یکی مرد بینادل پرفسون . فردوسی . در آن پنبه هر چند کردی فزون برشتی همی دختر پرفسون چنان بد که یکروز مام و پدر بگفتند بادختر پرهنر که چندان بریسی مگر با پری گرفتستی ای پاک تن خواهری . فردوسی . جوان گرچه دانادل و پرفسون بود نزد پیر آزمایش فزون . اسدی . ♦ چاره ٔ پرفسون ؛ تدبیر آمیخته به فریب و حیله : ترا ای پسر گاه آمد کنون که سازی یکی چاره ٔپرفسون . فردوسی .