پرماسیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرماسیدن . [ پ َ دَ ] (مص ) لمس کردن . بسودن . دست سودن بچیزی جهت ادراک آن . (رشیدی در ذیل پَرماس ). دست برجائی سودن .(برهان در ذیل پرماس ) دست سودن . (جهانگیری در ذیل پرماس ): قال ابوعبداﷲ... الروح جسم تلطف عن الحس و تکبر عن اللمس ؛ معنی آن در شرح تعرف چنین آمده است : روح جسمی است لطیف تر از آنکه او را حس اندریابد و بزرگتر از آنکه وی را هیچ چیز پرماسد. (از فرهنگ جهانگیری ) : و دیگری را تمکین کند تا موضع دغدغه ٔ او بجنباند و بپرماسد تا از پرماسیدن لذّتی چندانکه کسی را گوش یا بینی بخارد باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). آنکه او نبض خویش نشناسد نبض دیگر کسی چه پرماسد. سنائی . ◄ علم و دانستن . (برهان ذیل پرماس ). ادراک و تمیز کردن . (رشیدی ذیل پرماس ). ◄ خلاص و نجات . (برهان و جهانگیری در ذیل پرماس ). ◄ یازیدن یعنی دراز کردن . (برهان ) (جهانگیری ) : هرکجا گوهریست بشناسم دست سوی دگر نپرماسم . بوشکور. ◄ نموّ. بالیدن . (برهان ). ◄ پرداختن . (برهان ) (جهانگیری ).