پرمایه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرمایه . [ پ ُ ی َ / ی ِ ] (ص مرکب ) که مایه ٔ بسیار دارد. دارای مایه ٔ بسیار. مقابل کم مایه : خورشید منم به شاعری، سایه توئی پرمایه منم بفضل و بی مایه توئی . سوزنی . بیت ذیل را اسدی در لغت نامه آورده و گفته است نام گاو فریدون است لکن پرمایه در این بیت نام نیست و بمعنی لغوی کلمه ٔ مرکبه است یعنی صاحب مایه ٔ بسیار: یکی گاو پرمایه خواهد بدن جهانجوی را دایه خواهد بدن . فردوسی . ♦ چای پرمایه ؛ صاحب رنگ سیاه، که آب آن کم و چای آن بسیار باشد. ◄ مالدار. متمول . که مایه ٔ بسیار دارد : به درویش بر مهربانی کنم به پرمایه بر پاسبانی کنم . فردوسی . ◄ پرخواسته . پرثروت : یکی گنج پرمایه تر برگزید بدان ماهرخ داد شنگل کلید. فردوسی . ◄ گرانبها. ثمین . گران . غالی . پرارز. پربها. پرقیمت : ببردند پرمایه گستردنی می آورد و رامشگر و خوردنی . فردوسی . بیارند پرمایه دیبای روم که پیکر بریشم بود زرش بوم . فردوسی . یکی خلعت آراست پرمایه، شاه ز زرین و سیمین و اسب و کلاه . فردوسی . بدو داد پرمایه، زرین کمر بهر مهره ای درنشانده گهر. فردوسی . جهاندار کسری کنون مرزمان بپذرفت و پرمایه کرد ارزمان . فردوسی . چنین گفت کز پاک مام و پدر یکی شاخ شایسته آمد ببر می روشن آمد ز پرمایه جام مر او را منوچهر کردند نام . فردوسی . ز دیبای پرمایه و پرنیان بر آن گونه گشت اختر کاویان که اندر شب تیره خورشید بود جهان را ازو دل پرامید بود. فردوسی . به دیبای رومی بیاراسته چه پرمایه چیز اندرو خواسته . فردوسی . یکی جفت پرمایه انگشتری فروزنده چون بر فلک مشتری . فردوسی . در گنج دینار و پرمایه تاج همان جامه ٔ دیبه و تخت عاج . فردوسی . ز پرمایه تر هرچه بد دلپذیر همی تاخت تا خره ٔ اردشیر. فردوسی . برافکند پرمایه برگستوان ابا جوشن و ترگ و تیغ گوان . فردوسی . از او آرزوهای پرمایه جوی که کردار او را نبینند روی . فردوسی . بفرمود تا خلعت آراستند ز گنج آنچه پرمایه تر خواستند. فردوسی . ز گوهر که پرمایه تر یافتند ببردند چندانکه برتافتند. فردوسی . برآراست منذر چو بایست کار ز شهر یمن هدیه ٔ بیشمار ز اسبان تازی به زرین ستام ز چیزی که پرمایه بردند نام . فردوسی . سپه را همه گرز و جوشن بداد یکی ترگ پرمایه بر سر نهاد. فردوسی . می روشن آورد و پرمایه جام مناچهر دادش منوچهر نام . فردوسی . چو او تخت پرمایه پدرود کرد خرد تار و مهر مرا پود کرد. فردوسی . چو آگه شد از کار آن خواسته که آورد پرموده آراسته بمیدان فرستاد تا همچنان بود بار پرمایه با ساروان . فردوسی . هنرمند را خلعت آراستی ز گنج آنچه پرمایه تر خواستی . فردوسی . نشست از بر تخت پرمایه، سام ابا زال خرم دل و شادکام . فردوسی . چه از تاج پرمایه و تخت زر چه از یاره و طوق و زرین کمر. فردوسی . ز یاقوت مر تخت را پایه بود که تخت کیان بود و پرمایه بود. فردوسی . همان خیمه و دیبه رنگ رنگ همه تخت پرمایه زرین پلنگ . فردوسی . برادر بیاورد پرمایه تاج همان یاره و طوق با تخت عاج . فردوسی . در گنج بگشاد شاه جهان ز پرمایه چیزی که بودش نهان . فردوسی . که شاه آفریدون بدو شاد شد چو آن تخت پرمایه آباد شد. فردوسی . ز خون طشت پرمایه کردند پاک بشستند زرین به آب و بخاک . فردوسی . بیاراست تن را به دیبا و زر به در و به یاقوت پرمایه سر. فردوسی . جز این هرچه پرمایه تر بود نیز به ایرانیان ماند بسیار چیز. فردوسی . یکی تخت پرمایه اندر میان زده پیش او اختر کاویان . فردوسی . ز پرمایه چیزی کز آن بوم خاست ابا نامه آن هدیه ها کرد راست . فردوسی . ◄ بزرگ . عزیز. گرانمایه . بزرگوار. پرگهر. پرگوهر. که گوهری بلند دارد. که اصلی بزرگ دارد. شریف . عالیقدر : چو آمد بکار اندرون تیرگی گرفتند پرمایگان خیرگی . فردوسی . چو دیدند پرمایگان روی شاه پیاده دمان برگرفتند راه . فردوسی . ز پهلو برفتند پرمایگان سپهبد سران و گران سایگان . فردوسی . یکی نامه بنوشت دل پر ز خشم بسوگ برادرپر از آب چشم بسوی فریبرز کاووس شاه یکی نزدپرمایگان سپاه . فردوسی . نه من شاد باشم نه فرزند من نه پرمایه گردی ز پیوند من . فردوسی . شود شاه پرمایه پیوند تو درخشان شود فرّ و اورند تو. فردوسی . چنین گفت همدان گشسب سوار که ای نزد پرمایگان مایه دار. فردوسی . چنین داد پاسخ که این خردنیست چو دستان ز پرمایگان گرد نیست . فردوسی . چنین گفت پرمایه افراسیاب که هرگز کسی این نبیند بخواب . فردوسی . یکی آفرین کرد پرمایه کی که ای نامداران فرخندپی . فردوسی . درآمد بتاج اندرون خیرگی گرفتند پرمایگان چیرگی . فردوسی . شدند آن سه پرمایه اندر یمن برون آمدند از یمن مرد و زن . فردوسی . چو بر تخت بنشست پرمایه شاه نشاندند بهرام را پیش گاه . فردوسی . برینسان زنی داشت پرمایه شاه ببالای سرو و بدیدار ماه . فردوسی . بتاج مهان چون سزا دیدمش ز فرزند پرمایه بگزیدمش . فردوسی . بت آرای فرخنده دستور من همان گنج و پرمایه گنجورمن . فردوسی . بیاورد آزاد تن دایه ای یکی پاک و پرشرم و پرمایه ای . فردوسی . همان کهتر دایگان تو بود بلشکر ز پرمایگان تو بود. فردوسی . همان نیز پرمایه اسفندیار بیاورد جنگی ده و دو هزار. فردوسی . ز لشکر سه پرمایه را برگزید که گویندو دانند پاسخ شنید. فردوسی . کنون با پرستنده و دایگان از ایران بزرگان و پرمایگان . فردوسی . چنین گفت کز لشکر بیکران ز پرمایگان و ز گندآوران . فردوسی . از ایشان هر آنکس که پرمایه بود بمردی و گنجش گرانمایه بود. فردوسی . سه فرزند پرمایه را چشم داشت ز دیرآمدنشان به دل خشم داشت . فردوسی . بدیشان چنین گفت پرمایه شاه که بسپرد خواهید از این گونه راه . فردوسی . بدو گفت گودرز پرمایه شاه ترا پیش رو کرد بر این سپاه . فردوسی . بپیچید از آن کار، پرمایه گیو که آمد پیاده سپهدار نیو. فردوسی . بود نام آن گرد پرمایه گیو بتوران نبینی چو او نیز نیو. فردوسی . پس آنگاه فرمود پرمایه شاه که بر چوب ریزند نفط سیاه . فردوسی . چو بندوی را دید برپای خاست زگنجور پرمایه بالای خواست . فردوسی . که پردخته مانده همی جای او ببردند پرمایه بالای او. فردوسی . سیاوش جهاندار و پرمایه بود ورا رستم زابلی دایه بود. فردوسی . چو پیران بیامد به پرده سرای برفتند پرمایگان باز جای . فردوسی . بدو گفت پرمایه افراسیاب که خرّم کسی کو بمیرد در آب . فردوسی . غمی گشت و پرمایگان را بخواند بسی پیش گهرم سخنها براند. فردوسی . همه هرچه گفتم کنون یاد دار بگو پیش پرمایه اسفندیار. فردوسی . چنین داد پاسخ به پرمایه شاه که چون تو نبیند نگین و کلاه . فردوسی . به اسب اندرآمد [ فریدون ] به ایوان شاه دو پرمایه با او همیدون براه . فردوسی . نشست [ لهراسب ] از بر تخت با تاج زر برفتند گردان زرین کمر نشستند هر کس که پرمایه بود وزان نامداران گران سایه بود. فردوسی . چو بر تخت بنشست پرمایه شاه نشانید بهرام را پیشگاه . فردوسی . ز رستم بپرسید پرمایه طوس که چون یافت پیل از تک گور کوس . فردوسی . نشستند در گلشن زرنگار بزرگان پرمایه با شهریار. فردوسی . ولیکن نه پرمایه جان است و تن همان خوار گیرم بپوشم کفن . فردوسی . آن سرافراز گرانمایه هنر آن گرانمایه ٔ پرمایه تبار. فرخی . خواهی پادشاه و خواهی جز پادشاه هر کسی را نفسی است و آنرا روح گویند سخت بزرگ و پرمایه است و تنی است که آن را جسم گویند سخت خرد و فرومایه . (تاریخ بیهقی ). ◄ نجیب . اصیل : به ده پیل بر تخت زرین نهاد به پیلی که پرمایه تر زین نهاد. فردوسی . سواران و اسپان پرمایه اند ز گردنکشان برترین پایه اند. فردوسی . اگر گوسفندی برند از رمه به تیره شب و روزگار دمه یکی اسب پرمایه تاوان دهم مبادا که بر وی سپاسی نهم . فردوسی . هم از تیغ هندی و گرز گران ز پرمایه اسبان و از گوهران . فردوسی . ز پرمایه اسپان زرّین ستام ز ترک و ز شمشیر زرّین نیام . فردوسی . ز اسپان پرمایه وز گوهران ز دینار و دیبا و از افسران . فردوسی . شتر خواست پرمایه ده کاروان بهر کاروان بر یکی ساروان . فردوسی . ◄ خردمند. دانشمند. پرخرد. پردانش . صاحب علم بسیار. صاحب خرد بسیار : چنین گفت پرمایه دهقان پیر سخن هرچه زو بشنوی یادگیر. فردوسی . بیامد دمان سوی مهتر پسر که او بود پرمایه و تاجور. فردوسی . بدو داد پرمایه تر دخترش که بودی گرامی تر از افسرش . فردوسی . دو فرزند پرمایه را پیش خوان بر خویش بنشان به روشن روان . فردوسی . دو پرمایه بیداردل پهلوان یکی هوش ور پیر و دیگر جوان . فردوسی . به زابلستان چند پرمایه بود سیاوخش را آن زمان دایه بود. فردوسی . شماای گرامی فرستادگان سخنگوی و پرمایه آزادگان . فردوسی . فرخ زاد را گفت پرمایه ای سر روم را همچو پیرایه ای . فردوسی . نشست آن سه پرمایه ٔ نیک رای همی بود خراد بر زین بپای . فردوسی . نه آئین پرمایه دهقان بود که آن جامه ٔ جاثلیقان بود. فردوسی . چو لشکر چنین پاسخ آراستند دو پرمایه از جای برخاستند. فردوسی . از آن پس از آن انجمن آنچه ماند بزرگان برترمنش پیش خواند چو گشتند پرمایگان انجمن ز لشکر هرآنکس که بد رای زن . فردوسی . یکی داستان زد گوی در نخست که پرمایه آن کس که دشمن بجست چو بدخواه پیش آیدت کشته به گر آواره از جنگ برگشته به . فردوسی . همی گفت پرمایه بازارگان بشاگرد کای مرد ناکاردان . فردوسی . چو دهقان پرمایه او را بدید رخ او شد از بیم چون شنبلید. فردوسی . بدو باغبان گفت کای پرهنر نخست آن خورد می که پرمایه تر تو باید که باشی بر این پیشرو که پیری به فرهنگ و در سال نو. فردوسی . ◄ خطیر. عظیم . جلیل : بدو گفت گرسیوز ای شهریار مگیر این چنین کار پرمایه خوار. فردوسی . ◄ مجلل . باشکوه : گرازید بهرام چون بنگرید یکی کاخ پرمایه آمد پدید. فردوسی . یکی کاخ پرمایه او را بساخت از آن سر شبانی سرش برفراخت . فردوسی . چنان همچو هنگام کاووس شاه وزو نیز پرمایه تر بارگاه . فردوسی . ◄ برومند : چو آن کودک خرد پرمایه گشت بر آن کوه بر کاروانی گذشت . فردوسی . ♦ پرمایه تر ؛ بهتر : رها کن ز چنگ این سپنجی سرای که پرمایه تر زین ترا هست جای . فردوسی . ♦ پرمایه ده ؛ ده ِ آباد و معمور : رسیدند پویان به پرمایه ده بده در یکی مهربان بود مه . فردوسی . برآورد پرمایه ده شارسان شد آن شارسانهاکنون خارسان . فردوسی . خروشی برآمد ز پرمایه ده ز شادی که گشتند همواره مه . فردوسی .
پرمایه . [ پ ُ ی َ / ی ِ ] (اِخ ) نام برادر فریدون : برادر دو بودش [ فریدون را ] دو فرخ همال از او هر دو آزاده مهتر بسال یکی بود زیشان کیانوش نام دگر نام پرمایه ٔ شاد کام . فردوسی . کیانوش و پرمایه بر دست شاه چو کهتر برادر ورا نیکخواه . فردوسی . ◄ گاو فریدون بود. (لغت نامه ٔ اسدی ). آن ماده گاو که فریدون را شیر میداد : یکی گاو کش نام پرمایه بود ز گاوان ورا برترین پایه بود. فردوسی . رجوع به پرمایون شود.