پرمنش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرمنش . [ پ ُ م َ ن ِ ](ص مرکب ) مغرور. متکبر. خودپسند. سرکش : چونزدیک دارد مشو پرمنش وگر دور گردی مشو بدکنش . فردوسی . بگیتی ندارد کسی را به کس تو گوئی که نوشیروان است و بس ... شده ست از نوازش چنان پرمنش که هزمان ببوسد فلک دامنش . فردوسی . وگر هیچ پیروز شد پرمنش نبیند جز از پشت او دشمنش . فردوسی . چو برگشت ازو پرمنش گشت و مست چنان دان که هرگز نیاید بدست . فردوسی . بپرسید خسرو [ از راهب ] کزین انجمن که کوشد به رنج و به آزار من چنین داد پاسخ که بسطام نام یکی پرمنش باشد و شادکام ... بپرهیز از آن مرد ناسودمند که خیزد ازو رنج و درد و گزند. فردوسی . یکی پرمنش بود کآمد ز روم کنون چیره گشت اندر این مرز و بوم . فردوسی . ◄ سرکش : اگر زیردستی بود پرمنش بشمشیر یابد ز ما سرزنش . فردوسی . بدو گفت رویین تن اسفندیار که ای پرمنش پیر ناسازگار. فردوسی . خراسان سخن پرمنش وار گفت نگویم که این با خرد بود جفت . فردوسی . ◄ خردمند. پرخرد : بیاموخت فرهنگ و شد پرمنش برآمد ز بیغاره و سرزنش . فردوسی . بیاورد خوان با خورشهای نغز جوان پرمنش بود و پاکیزه مغز. فردوسی . بدان چربدستی رسیده بکام یکی پرمنش مردمانی بنام . فردوسی . وزآن پس به اغریرث آمد پیام که ای پرمنش مهتر نیکنام . فردوسی . وی از خشم برآشفت [ قاید ] و مردکی پرمنش وژاژخای و بادگرفته بود. (تاریخ بیهقی ). ◄ پرمایه . بلیغ. رسا. کامل : نبشت و نهاد از برش مهر خویش چو شد خشک همسایه را خواند پیش فراوانش بستود و بخشود چیز بسی پرمنش آفرین خواند نیز. فردوسی . مکن تیزمغزی و آتش سری نه زینسان بود مهتر و لشکری زسر کینه و جنگ را دور کن به رزم آمدی پرمنش سور کن . فردوسی . ◄ ارجمند. بزرگ : بدو گفت خسرو که ای بدکنش نه از تخم ساسان شدی پرمنش ... تو از بی بنان بودی و بدکنان نه از تخم ساسان رسیدی به نان . فردوسی . یکی نامه دیدم پر از داستان سخنهای آن پرمنش راستان . فردوسی . زن پرمنش گفت کای پاک رای بدین ده فراوان کس است و سرای . فردوسی . چو لشکر چنان گردش اندرگرفت شه پرمنش دست بر سر گرفت . فردوسی . که آمد فرستاده نزدیک شاه یکی پرمنش مرد با دستگاه . فردوسی . از این دخت مهراب و از پور سام گوی پرمنش زاید و نیکنام . فردوسی . بدو گفت بهرام کای پرمنش هم اکنون بخاک اندرآید تنش . فردوسی . یکایک همی خواندند آفرین بر آن پرمنش پادشاه زمین . فردوسی . بکشتند چندان ز گردان هند هم از پرمنش نامداران سند. فردوسی . بگفتند کاین کودک پرمنش ز بیغاره دورست و از سرزنش . فردوسی . که پیغمبر شاه توران سپاه گو پرمنش با درفش سیاه همی شیده گوید که هستم بنام کسی بایدش تاگذارد پیام . فردوسی . همان پرخرد موبد راهجوی گو پرمنش کو بود شاهجوی . فردوسی . همه پاک در زینهار منید وزان پرمنش یادگار منید. فردوسی . بیامد یکی بانگ برزد بلند که ای پرمنش مهتردیوبند. فردوسی . ◄ پرقوت . جَسور.