پرمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرمه . [ پ ِ م َ /م ِ ] (اِ) کاهلی کردن در کارها. (برهان ) (رشیدی ).
پرمه . [ پ َ م َ ](اِ) بمعنی پرماه است که افزار چیزها سوراخ کردن باشد و بعربی مثقب گویند. (برهان ). مَتّه : ور همه اره نهی از بهر رفتن بر سرش وی قدمها دوخته بر جای چون پرمه بود. رضی الدین نیشابوری . بهر لعلی عقیقی داشته جفت عقیق از پرمه ٔ یاقوت می سفت . امیرخسرو. ◄ بمعنی پدمه هم آمده است که لخت و حصه و بهره باشد و بعضی به این معنی به ضم اول گفته اند. (برهان ).