پرنون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرنون .[ پ َ ] (اِ) دیبای منقش . پرنو. پرنیان : نپرّد بلبل اندر باغ جز بر بسّد و مینا نپوید آهو اندر دشت جز بر غالی و پرنون . رودکی (از شعوری ) (جهانگیری ). شمشاد ببوی زلفک خاتون شد گلنار برنگ توزی و پرنون شد. منوچهری . ز دیبا و پرنون شتروار شصت ز پوشیدنی جامه پنجاه دست . اسدی . گرچه ز پشمند هر دو هرگز نبود سوی تو ای دوربین پلاس چو پرنون . ناصرخسرو. و بیت اخیر مینماید که این جامه از پشم میکرده اند.