پرنیان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ) (اِ.)<BR>۱- حریر منقش، دیبای چینی.<BR>۲- پارچة ابریشمی گل دار.<BR>۳- پردة نقاشی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ) (اِ.) ۱- حریر منقش، دیبای چینی. ۲- پارچه ابریشمی گل دار. ۳- پرده نقاشی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرنیان . [ پ َ ] (اِ) حریر. (مهذب الاسماء) (دهار) (حبیش تفلیسی ). حریر چینی که نقشها و چرخها (؟) دارد. (نسخه ای از فرهنگ اسدی ). پرنیان حریر چینی بود منقش و پرند ساده بود. (نسخه ای از فرهنگ اسدی ). حریر چینی که منقش باشد. (از شرفنامه از غیاث اللغات ). ابریشمینه ٔ منقش . حریر بسته (مُعَقَّد) باشد منقش به شکل پرده . (اوبهی ). پرنو. پرنون . حریر چینی که نقشهای بسیار دارد. (صحاح الفرس ). لاد. (برهان ) : آمد آن نوبهار توبه شکن پرنیان گشت باغ و برزن و کوی . رودکی . ای نازکک میان و همه تن چو پرنیان ترسم که از رکوع ترا بگسلد میان . خسروانی . ز بس نیزه و پرنیانی درفش ستاره شده سرخ و زرد و بنفش . فردوسی . ز بس نیزه و تیغهای بنفش هوا گشت پر پرنیانی درفش . فردوسی . یکی نامه بنوشت کردوی نیز بگفت اندرو پند و بسیار چیز نهاد آن خط خسرو [پرویز ] اندر میان بپیچید بر نامه بر پرنیان . فردوسی . فرائین [ گراز ] چو تاج کیان برنهاد همی گفت چیزی کش آمد بیاد نشینم بشاهی همی سالیان همه پوشش از خزّ و از پرنیان . فردوسی . یکی خیمه ٔ پرنیان ساخته ستاره زده جای پرداخته . فردوسی . بزد دست بر جوشن اسفندیار همه پرنیان بر تنش گشت خار. فردوسی . چو سیصد شتر جامه ٔ چینیان ز مخروط و مدهون و از پرنیان . فردوسی . درختی که پروردی آمد ببار ببینی برش هم کنون در کنار گرش بار خار است خود کشته ای وگر پرنیان است خود رشته ای . فردوسی . غمی شد ز گفتار او مادرش همه پرنیان خار شد در برش . فردوسی . چون پرند بیدگون بر روی پوشد مرغزار پرنیان هفت رنگ اندر سرآردکوهسار. فرخی . گفت بر پرنیان ویشیده طبل عطار شد پریشیده . عنصری . آینه دیدی بر آن گسترده مروارید خرد ریزه ٔ الماس دیدی بافته بر پرنیان . عنصری . آفرین بادا بر آن شمشیر جان آهنج تو... پرنیان رنگ است و آهن را کند چون پرنیان گندنا رنگ است و سرها را کند چون گندنا. قطران . ردای پرنیان گر می بدرّی چرا منسوج کردی پرنیانت . ناصرخسرو. که کردی قامتش را پرنیان پوش . نظامی . قبا گر حریر است و گر پرنیان بناچار حشوش بود در میان . سعدی . نسیج پرنیان ابله فریبست . امیرخسرو دهلوی . رخ از زیلو نگردانم به خار بوریا از فرش خسک در راه مشتاقان بساط پرنیان باشد. نظام قاری . ◄ کاغذ یا جامه ای از حریر که بر آن نبشتندی : یکی نامه فرمود بر پرنیان نبشتن بر شاه ایرانیان . فردوسی . نبشتند منشور بر پرنیان همه پادشاهی برسم کیان . فردوسی . دبیرش بیاورد عهد کیان نبشته بر آن پربها پرنیان . فردوسی . نگه کرد پس خط نوشیروان نبشته بر آن رقعه ٔ پرنیان . فردوسی . بنزد بزرگان ایرانیان نبشتم همین نامه بر پرنیان . فردوسی . نبشتند منشور بر پرنیان خراسان و ری هم قم و اصفهان ورا داد سالار جمشیدفر [ کیکاوس ] دلاور بخورشید بر برد سر. فردوسی . نبشتند منشور بر پرنیان برسم بزرگان و فرّ کیان زمین کهستان ورا داد شاه که بود او سزاوار تخت وکلاه . فردوسی . بخط پدر هرمز آن نامه دید هراسان شد و پرنیان بردرید. فردوسی . نبشتند منشور بر پرنیان به آئین شاهان و رسم کیان . فردوسی . ◄ مجازاًشمشیر : برهر تنی پراکند آن پرنیان پرند خاکی کز او نروید جز دار پرنیان . مسعودسعد. سپه برگرفت و بنه برنهاد ز دادار روزآفرین کرد یاد یکی گرد برشد که گفتی سپهر بدریای قیر اندر اندود چهر بپوشید روی زمین را بنعل هوا یکسر از پرنیان گشت لعل . فردوسی . ◄ پرده ٔ نقاشی . تابلو: ابر سام یل موی برپای خاست مرا ماند این پرنیان گفت راست . فردوسی . روان پرنیان کبود ایدر آر که هست از برش چهره ٔ جم نگار. اسدی . ♦ مثل پرنیان ؛ سخت نرم و لطیف : سپر بر سر آورد مرد جوان بزد بر سپر گشت چون پرنیان . فردوسی . چرا که قول تو چون خزّ و پرنیان نشده است اگر تو در سلب خزّ و پرنیان شده ای . ناصرخسرو. ◄ قسمی انگوراز نوع خوب . (از چهارمقاله ٔ نظامی عروضی ). ♦ دار پرنیان ؛ بَقَم . (زمخشری ). و رجوع به دار پرنیان شود.
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه