پرن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرن . [ پ َ رَ ] (اِخ ) پروین . ثُریّا. پَرو. و آن چند ستاره است یکجا جمع شده در کوهان ثور و بعربی ثریا خوانندش . (برهان ). پروه . (رشیدی ) : بخط و آن لب و دندانش بنگر که همواره مرا دارند در تاب یکی همچون پرن بر اوج خورشید یکی چون شایورد از گرد مهتاب . فیروز مشرقی . شاخش ملون همچو قوس قزح برگش درخشان همچو نجم پرن . فرخی . تا چو خورشید نتابد ناهید چون دوپیکرنبود نجم پَرَن . فرخی . حال ولایتی بمثال بنات نعش از مردم گریخته برکرد چون پرن . فرخی . جهان را همه ساله اندیشه بود از این تا نهد تخت او بر پرن . فرخی . چون سه سنگ دیگپایه هقعه بر جوزا کنار چون شرار دیگپایه پیش او خیل پَرَن . منوچهری . مر بنات النعش را ماند سخن در طبع مرد از برای مدح تو آید فراهم چون پرن . سوزنی . میان عترت و اولاد مرتضی و نبی چو بدر باشد بر آسمان میان پرن . سوزنی . متفرق بنات نعش از هم بهم اندر خزیده نجم پرن . مسعودسعد. نخفته ام همه شب دوش و بوده ام نالان خیال دوست گواه من است و نجم پرن . مسعودسعد. ز بخشش تو اگر بانگ بر زمانه زنند بنات نعش بهم درفتد بشکل پرن . کمال اسماعیل . بگاه فکرت اگر بر بنات نعش روم بنوک کلک بنظم آورم چنان پرنش . کمال اسماعیل . اطلس چرخی گردون بهر قد قدر اوست خیط درزش آفتاب و دکمه ٔ جیبش پرن . نظام قاری (دیوان البسه ). رجوع به ثریا و پروین شود. ◄ منزلی از منازل قمر؟. (برهان ).
پرن . [ پ َ رَ ] (اِ) دیبای منقش و لطیف . پرنیان : گفتم چه چیز باشد زلفت در آن رخت گفتا یکی پرند سیاه و یکی پرن . فرخی . نرگس تازه چو چاه ذقنی شد بمثل گر بود چاه ز دینار و ز نقره ذقنا چونکه زرین قدحی بر کف سیمین صنمی یا درخشنده چراغی بمیان پَرَنا. منوچهری . بروی و سینه و ساعد خجل شدند از وی یکی حریر و دوم حله و سیم پرنا. ادیب صابر. ◄ (اِ، ق ) بمعنی دیروز که روز گذشته باشد. (برهان ).