پره
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ رِ یا پَ رِّ) [ په. ] (اِ.)<BR>۱- حلقه و دایرة لشکر از سوار و پیاده.<BR>۲- کنارة چیزی، پهلو.<BR>۳- دندانة چرخ و دولاب.<BR>۴- جزوی از قفل که قفل با آن محکم میشود.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ رِ یا پَ رِّ) [ په. ] (اِ.) ۱- حلقه و دایره لشکر از سوار و پیاده. ۲- کناره چیزی، پهلو. ۳- دندانه چرخ و دولاب. ۴- جزوی از قفل که قفل با آن محکم میشود.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پره . [ پ ِ رِ ] (اِخ ) ناحیه ای در فلسطین قدیم، واقع در مشرق اُردن و پایتخت آن پلا نام داشت .
پره . [ پ َرْ رِ / پ ِ رِ ] (اِ) درختکی کائوچوکی دشتی نام آن در بندرعباس پره است و بسواحل عمان تا ١٣٠٠ گزی ارتفاع دیده شود ونام دیگر آن پرخ است . رجوع به پرخ شود. (گااوبا).
پره . [ پ َ رَ / رِ / پ َرْ رَ / رِ ] (اِ) حلقه و دایره ٔ لشکر از سوار و پیاده . خطی که از سوار و پیاده کشیده شود و آنرابعربی صف خوانند. (برهان ). حلقه ٔ زده ٔ لشکریان سوارو پیاده برای حصار دادن نخجیر و جز آن : ز گلبنان شکفته چنان نماید باغ که میر پرّه زدستی بدشت بهر شکار. فرخی . مرغ از آن پرّه برون رفت ندانست همی ز استواری که همی پرّه زدند آن لشکر. فرخی . در میان پره در تاخت کمان کرد به زه جفت با عزت و با دولت و با فتح و ظفر. فرخی . گرد ایشان پره ای بستی مانند عقاب زان برون رفت ندانست همی زایچ کنار. فرخی . از غلامان حصاری چو حصاری پره کرد گرد دشتی که بصدره نپرد مرغ به پر. فرخی . آید بر کشتگان هزار نظاره پرّه کشند و بایستند کناره . منوچهری . سپه پره زده همچون حصاری حصاری گشته در وی هر شکاری . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). همه لشکرپره داشتند و از ددگان و نخجیر برانده بودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥١٣). چون پره تنگ شد نخجیر را در باغی راندند. (تاریخ بیهقی ص ٥١٣). دو لشکر زدند از دو سو پره باز ببد دست جنگ دلیران دراز. اسدی (گرشاسب نامه نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف، ص ١٧٧). پرنده جهان ز تو و در پیشت دایم زده آز و آرزو پره . ناصرخسرو. بزمی است این که هست سراسر سعود چرخ پره زده بگرد بساط تو چون خیم . مسعودسعد. در درون پرّه افتد از برون نی شیر و گاو آسمان روز شکارت . انوری . ور پره زند لشکر عزمت نبود تک جز داخل آن نیز ردیف سرطان را. انوری . از سواران پرّه بسته بدشت رمه ٔ گور سوی شاه گذشت . نظامی . ◄ دامن . کناره . طرف : همیدون پرّه های کوه قارن به پیشش هم چنان آید که گلشن . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). بدین خیمه های تهی و چهارپای و شبانی چند منگرید که خصمان در پره ٔ بیابان اند و کمین ها ساخته تا خللی نیفتد. (تاریخ بیهقی ص ٤٩٣). بکتغدی حاجب و غلامان در پرّه بیابان میراندند بر اشتر. (تاریخ بیهقی ص ٣٨). اعیان و مقدمان با لشکر انبوه و ساخته در پره ٔ بیابان اند. (تاریخ بیهقی ص ٦١٨). چون بمرو رسیدیم شهر و غلات بدست ما افتد و خصمان به پره های بیابان افتند. (تاریخ بیهقی ص ٦٣١). بر نشان پای آن سرگشته راند گرد از پره ٔ بیابان برفشاند. مولوی . چو لشکر جمع شد در پرّه ٔ کوه زمین بر گاو مینالید ز انبوه . شرف یزدی (از فرهنگ شعوری ). ◄ دندانه ٔ چرخ و دولاب . دندانه ٔ آسیا. پر آسیا. بال آسیای بادی . ناعره . هر یک از تخته های پهن متصل به ستونه ٔ آسیا که آب بدانها خورد و گردند : ستوران و پیلان چو تخم گیا شد اندر دم پرّه ٔ آسیا. فردوسی . نرگس بسان چرخ یکی «پرّه ٔ» آسیاست آن چرخ آسیا که ستون زمردین کنی . منوچهری . [صف ّ ستارگان ز ] بَر چرخ زود گرد چون پرّه های سیمین بر چرخ آسیا. معزی . بارّه پدر و مثقب و کمانه و مقل بخط مهره ٔ گردون و پره ٔ دولاب . خاقانی . آبی است زیرپره که میگردد آسیا سرّیست زیر پرده که میگردد آسمان . قاآنی . ◄ دُکلان را گویند که دوک پشم رشتن باشد. ◄ نرمه ٔ چپ و راست بینی . جانب وحشی هر یک از منخرین از جهت سفلی . پره ٔ بینی . ارنبه . بَچَش . (برهان ). پشک . کِنفِرة : چون بوم بام چشم به ابرو برد به خشم وز کینه گشته پرّه ٔ بینیش پیل وار. سوزنی . ◄ جزوی از قفل را گویند که قفل را بدان محکم و مضبوط سازند. (جهانگیری ). پره ٔ قفل . گِره قفل . دندانه ٔ قفل . فراشه . گِرژ. شب پَرَه . دندانه ٔ کلید. (فرهنگ اوبهی ). شباة. شَباه، افراش ؛ پره در قفل کردن : دو دوست چون بهم آیند همچو پرّه ٔ قفل که تا دمی رخ هجرانشان نباید دید. سنائی . گر رای روشنت نه کلید جهان بود در کام قفل شب شکند پرّه ٔ نهار. اثیرالدین اخسیکتی . چون قفل و پرّه آلت بند است روز و شب زان لاجرم کلید در غم نیافت کس . خاقانی . چو پیغام شه با تو کردم پدید مزن پرّه ٔ قفل را بر کلید. نظامی . ناطقه بی اختیار مدح تو سازد پره ٔ قفل سخن کلید زبان را. سیف اسفرنگ . ◄ فراشه ٔ در. کوژابند. کوژانوک . ◄ برگ خرد : برنتوانم گرفت پره ٔ کاهی ز ضعف گرچه بصورت یکی است روی من و کهربا. خاقانی . از بهر جذب خنجر بیجاده رنگ تست در آخر مجره اگر پره ٔ کهست . ظهیرفاریابی . ◄ پهلو. جنب . (برهان ) : همی پَرّ بشکافت بر تیز تیر بدان سان زند مرد نخجیرگیر. فردوسی . این بار گران بکوبدت بی شک هم گردن و پشت و مهره و پرّه . ناصرخسرو. هر یک از خانه های مرکبات که با پرده و غشائی از دیگران ممتاز است : یک پره پرتقال . یک پره توسرخ . ◄ تَشَنّج . ◄ در بعض لغات چون مزید مؤخری آمده است مانند: بادپره . ◄ پره زدن، پره کردن، پره داشتن، پره بستن . پره کشیدن ؛ بمعنی گرداگرد گرفتن و حلقه زدن و چنبره زدن، و دور کردن و دایره بستن است . پرّه پرّه کردن، به پره ها جدا کردن لیمو و نارنگی و پرتقال و امثال آن .
مترادف و متضاد واژهدان
پروانه چرخدنده، دندانه چنبر، چنبره، حلقه