پرهیز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرهیز. [ پ َ ] (اِمص ) حَذر. حِذر. احتراز. تحرّز. اجتناب . تجنب . خودداری . خویشتن داری . دوری .نگاه داری خود از... تَحفظ. امساک . اِتقاء. تَوَقّی .کف ّ نفس . تحمّی . احتماء. حِمیة. شحشحه : ز بدها نبایدت پرهیز کرد چو پیش آیدت روزگار نبرد. فردوسی . چهل روز با لشکر آویز بود گهی رزم و گه روی پرهیز بود. فردوسی . وزو هر که داندش پرهیز به گلوی ورا دشنه ٔ تیز به . فردوسی . چنین گفت کز دور چرخ بلند چو خواهد رسیدن کسی را گزند بپرهیز چون بازدارد کسی اگر سوی دانش گراید بسی . فردوسی . که پرهیز از آن کن که بد کرده ای که او را به بیهوده آزرده ای . فردوسی . از او گر نوشته بمن بر بدیست نگردد بپرهیز کان ایزدیست . فردوسی . نوشته نگردد بپرهیز باز نباید کشیدن سخنها دراز. فردوسی . بخواهد بدن بیگمان بودنی نکاهد بپرهیز افزودنی . فردوسی . زمانه چو آید به تنگی فراز همانا نگردد به پرهیز باز. فردوسی . چو هنگامه ٔ رفتن آید فراز زمانه نگردد بپرهیز باز. فردوسی . از بخیلی چنان کند پرهیز که خردمند پارسا ز حرام . فرخی . نکوروئی نکوخوئی نکوطبعی نکوخواهی ترا پرهیز پیران داده یزدان در ببرناهی . فرخی . چو مرگ آمد و گاه رفتن ببود نه دانش نماید نه پرهیز سود. اسدی . چون کنند از نام من پرهیزآخر، چون خدای در مبارک ذکر خود گفته ست نام بولهب . ناصرخسرو. چو خشم آری مشو چون آتش تیز کز آتش بخردان را هست پرهیز. ناصرخسرو. از ایذاء مردمان پرهیز واجب دیدم . (کلیله و دمنه ). و چون ایام رضاع به آخر رسید در مشقت تعلم و تأدب و محنت دارو و پرهیز... افتد. (کلیله و دمنه ). بگفت طفل جستی راه پرهیز بگفت انبیا از خواب برخیز. (اسرارنامه ). که گفت پیره زن از میوه میکند پرهیز دروغ گفت که دستش نمیرسد بدرخت . سعدی . ♦ امثال : مَشک ِ خالی و پرهیز آب !. ◄ تقوی . تُقی . اِتقاء. تقیّه . بازایستادن از حرام . پارسائی . عفت . وَرَع : بمردی و پرهیز و فرهنگ و رای جوانان با دانش و دلگشای ... فردوسی . برین هم نشانست پرهیز نیز که نفروشد او راه یزدان بچیز. فردوسی . سپهر گزارنده یار تو باد همه داد وپرهیز کار تو باد. فردوسی . خداوند فرهنگ و پرهیز و دین ازو باد بر شاه روم آفرین . فردوسی . برزم و ببزم و به پرهیز و داد چنو کس ندارد ز شاهان بیاد. فردوسی . تو دانی که سالار توران سپاه نه پرهیز دارد نه ترس از گناه . فردوسی . نبد خسروان را چنان کدخدای به پرهیز و داد و به دین و به رای . فردوسی . فزون کرد خوبی و پرهیز و داد همه پادشاهی بدو گشت شاد. فردوسی . چه نیکو زد این داستان هوشیار که نیکوست پرهیز با شهریار. فردوسی . چو باشد فزاینده ٔ نیکوئی بپرهیز دارد دل از بدخوئی . فردوسی . سخت کوش است بپرهیز و بزهد تو مر او را بجوانی منگر. فرخی . عادت خود طاعت و پرهیزدار تا فلک و خلق بر این عادت است . ناصرخسرو. چون نیزهیچ خدمت بر گردنت نماند آنگاه کرد خواهی پرهیز و پارسائی . ناصرخسرو. مریم عمران نشد از قانتین جز که بپرهیز برو بر زنی . ناصرخسرو. دست بر پرهیز دار و خوب گوی و علم جوی تا به اندک روزگاری خویشتن قارون کنی . ناصرخسرو. جز به پرهیز و زهد و استغفار کار ناخوب کی شود مغفور. ناصرخسرو. با زخم تیغ دنیا بس باشد پرهیز جوشن و زره دینم . ناصرخسرو. نه مالی دیدم افزون از قناعت نه از پرهیز برتر احتیالی . ناصرخسرو. پرهیز تخم مایه ٔ دین است زی خدای پرهیزکار مردم با دین و بی ریاست . ناصرخسرو. تو باز دعوی پرهیز میکنی سعدی که دل بکس ندهم، کل مدّع کذاب . سعدی . هر که پرهیز و علم و زهد فروخت خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت . (گلستان ). یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز. (گلستان ). ◄ تفاوت . (برهان قاطع). ◄ احتیاط. ◄ قناعت (؟). ◄ اعتدال (؟). ◄ روزه ٔترسایان . روزه ٔ نصاری : ایام پرهیز. ◄ نزد محققین اجتناب از ماسوی اﷲ نمودن باشد. (برهان قاطع).