پرواس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرواس . [ پ َرْ ] (اِ) پرداختن بود و هر که هرچه بساود گوید که بپرواسیدم . (فرهنگ اسدی ). لمس باشد یعنی بسودن : دست بساویدن یعنی بسودن دست تا بدانند که نرمست یا درشت . (اوبهی ). بساوش . ببساوش . مجش . رجوع به برمجیدن شود. پرماس . برماس . ◄ ترس و بیم . (برهان ). ◄ فراغ . خلاص . نجات . (برهان ). پرواز. رستگاری : بعدل او بود از جور بدکنش رستن بخیر او بود از شر این جهان پرواس . ناصرخسرو. رشیدی گوید: و از قواعد فرس است که سین و زا با هم دگر بدل کنند پس پرواس مرادف پرواز باشد و رستگاری به مجاز از آن اخذ کنند - انتهی . مؤلف صحاح الفرس پرواس را بمعنی تیر بد انداختن دانسته و شعر مذکور ناصر را به شاهد آورده و آن ظاهراً خطاست . ◄ پاداش . بادافراه . معادل پهلوی بادافراه پاتفراس است شاید به اشتباه نساخ پاتفراس را به پرواس تحریف کرده باشند. رجوع به پاتپراس شود.