پرورش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پرورش . [ پ َرْ وَ رِ ] (اِمص ) اسم مصدر از پروردن . عمل پروردن . تیمار. مراعات . رعایت . تربیت . تربیه . تعلیم . تأدیب . ترشیح : برای پرورش جسم جان چه رنجه کنم که حیف باشد روح القدس بسکبانی . (منسوب به رودکی ). پرورش جان به سخنهای خوب سوی خردمند مهین جنت است . ناصرخسرو. شه از خواب دوشینه سر برگرفت نیایش گری کردن از سر گرفت به نیکی ز نیکی دهش یاد کرد بدان پرورش عالم آباد کرد. نظامی . زرّ ونقره گر نبودندی نهان پرورش کی یافتندی زیر کان . مولوی . توانائی تن مدان از خورش که لطف حقت میدهد پرورش . سعدی (بوستان ). آنکه با معدلتش در همه آفاق نباشد از پی پرورش بره به از گرگ شبانی . ابن یمین . ◄ فرهنگ . تمدن . تربیت حسنه . حسن تربیت . کنایه از علم و حکمت، چه پرورش آموز علم و حکمت آموز را گویند. (برهان قاطع) : ازو اندرآمد همی پرورش که پوشیدنی نو بد و نو خورش . فردوسی . بیاری دادار نیکی دهش همش مهر دل بود و هم پرورش . فردوسی . گمانی بدان بردکو را بخواب خورش کرد بر پرورش بر شتاب . فردوسی . ◄ پرستش . پرستیدن : به نیکی ز نیکی دهش یاد کرد بدان پرورش عالم آباد کرد. نظامی . ◄ (اِ) خوراک . خورش . طعام . غِذاء. تغذیه : یکی روی بنمای تا زین خورش که باشد همی شاه را پرورش . فردوسی . فراوان نبد آن زمان پرورش که کمتر بد از کشتنی ها خورش . فردوسی . بجز مغز مردم مده شان خورش مگر خود بمیرند از آن پرورش . فردوسی . از آن ساختندی بخوان بر خورش بدین گونه بد شاه را پرورش . فردوسی . بدی پنج مرده مر او را خورش بماندند مردم از آن پرورش . فردوسی . جز از ترف و شیرش نبودی خورش فزونیش رُخبین بدی پرورش . فردوسی . اگر هست نزد تو چیزی خورش که تن را بود زان خورش پرورش . فردوسی . بدو گفت یاری کن اندر خورش که مرد از خورشها کند پرورش . فردوسی . چو از گوشت درویش باشد خورش ز چرمش بود بی گمان پرورش . فردوسی . که فردات زآنگونه سازم خورش کزو باشدت سر بسر پرورش . فردوسی . چو آن کرم را بود گاه خورش ز ارزیز جوشان شدش پرورش . فردوسی . ز ماهی بود مردمان را خورش ندارند چیزی جز این پرورش . فردوسی . هر آنکس که زی کرم بردی خورش ز شیر و برنج آنچه بد پرورش . فردوسی . دهان باز کن تاخوری زین خورش از آن پس چنین بایدت پرورش . فردوسی . بسازید چیزی که شاید خورش نباید که کم باشد از پرورش . فردوسی . چنین هم نگهدار تن در خورش نباید که بگزایدت پرورش . فردوسی . که باشد مر آن اژدها را خورش بدینگونه باید ترا پرورش . فردوسی . به پنجاه آب و خورش برنهد دگر آلت پرورش برنهد. فردوسی . چو جویند گاه پرستش خورش ز گوشت ددانشان بود پرورش . فردوسی . توانگر که تنگی کند در خورش دریغ آیدش پوشش و پرورش . فردوسی . گر ایدون که شاید بدینسان خورش مبادات بر تن جز این پرورش . فردوسی . چنین جای بودش خرام و خورش که باشدش از خوردنی پرورش . فردوسی . از این هرکه یک میوه یابد خورش یکی هفته بس باشدش پرورش . اسدی (گرشاسب نامه ).