پروز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پروز. [ پ ِ ] (اِخ ) رجوع به پروژیا شود.
پروز. [ پ َرْوَ ] (اِ) جامه ٔ پوشیدنی یا گستردنی گوناگون بود چون زهی اندر کشیده . (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ). پیرامن جامه های پوشیدنی و گستردنی بود. (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ). جامه ٔ پوشیدنی یا گستردنی که از لونی دیگرگرد آن جامه درگیرند. سجاف . وصله ها که بر اطراف جامه دوزند از اصل ابره یا رنگی دیگر. فراویز. حاشیه . پیرامون جامه و غیره . پیرامن . عطف . طراز : پروز جان علم باشد علم جوی از بهر آنک جامه بی مقدار و قیمت گردد از بی پروزی . ناصرخسرو. سحاب، گرد که اندر همی کشد پروز شمال، گرد گل اندر همی کند پرواز. قطران . بتی که مرکز مه لعل آبدار کند مهی که پروز گل مشک تابدار کند. جمال الدین اصفهانی . گوی گریبان تو گر بنماید فروغ زرّین پروز شود دامن روح الامین . خاقانی . خون خلقی ریخت و آنگه سرخیی بر دامنش آن نه رنگ پروز است آن خون ناب است آن همه . خاقانی . دامن جاه تراست پروز رنگین صبح جیب جلال تراست گوی زر از آفتاب . خاقانی . باز در مغرب یک اندازان ز خون آفتاب پروز درّاعه ٔ افلاک گلگون کرده اند. مجیر بیلقانی . ◄ جامه ٔ ملوّن که آن را شب اندر روز گویند. ◄ گستردنی . فرش . ◄ پینه و وصله هائی باشدکه بر خرقه و جامه از رنگهای دیگر دوزند. ◄ اصل . نسب . نژاد. نوع : باپروز؛ نجیب . اصیل : بدو گفت من خویش گرسیوزم بشاه آفریدون کشد پروزم . فردوسی . همان مادرت خویش گرسیوز است از این سو و آن سو ترا پروز است . فردوسی . سه اندر شبستان گرسیوزند که از مام وز باب با پروزند. فردوسی . نشگفت هنر ز آن گهر و پروز کو راست چونین هنر و فضل ز چونین گهر آید. فرخی . ◄ صاحب جهانگیری گوید: نوعی از سبزه باشد در غایت سبزی و طراوت و فرزد نیز گویند سبزه ٔ بسیار نازک و لطیف . فریز. مرغ : پروز سبزه دمید بر نمط آبگیر زلف بنفشه خمید بر غبب جویبار. خاقانی . چاک زد دست سحر صدره ٔ گل تا بکند پروز خطّ ترا اطلس گل آستری . نجیب الدین جرفاذقانی . ◄ دایره ٔ لشکراز سوار و پیاده که پره نیز گویند. حلقه ٔ لشکر.