پریشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پریشیدن . [ پ َ دَ ] (مص ) پراشیدن . پریشان کردن . پراکنده ساختن . متفرق کردن . پخش کردن . پاشیدن . طحطحه . صعصعه . ثَرثَر. ثَرثَرة : ز چندین مال و چندین زر که برپاشی وبپریشی عجب باشد که باشد در جهان تنگی و درویشی . فرخی . مرد بددل خیانت اندیشد راز خود پیش خلق بپریشد. سنائی . ◄ افشاندن . برباد دادن . پریشان کردن : بر بنفشه بنشینیم و پریشیم خطت تا به دو دست و دل و پای بنفشه سپریم . منوچهری . پشولیدن . بشولیدن . ژولیدن . درهم کردن . آشفتن . آلفتن . ◄ بدحال شدن و بدحال گردانیدن . بیخود گشتن .