پریشیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پریشیده . [ پ َ دَ / دِ ] (ن مف ) پراشیده . پریشان شده . متفرق گشته . متفرق ساخته . پراکنده شده : گفت بر پرنیان ریشیده طبل عطار شد پریشیده . عنصری . پریشیده عقل و پراگنده هوش ز قول نصیحت گر آکنده گوش . سعدی (بوستان ). ◄ افشانده . برباد داده : برون آمد از خیمه و زان دو زلف بنفشه پریشیده بر نسترن . (از لغت نامه ٔاسدی ). من عاشق آن ترک پریزاد که او را هم جعد پریشیده و هم زلف خمیده ست . معزی .