پس مانده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پس مانده . [ پ َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) آنکه در عقب ماند. سپس مانده . عقب مانده . بدنبال مانده . دیری کرده : بساخت از پی پس ماندگان و گمشدگان میان بادیه ها حوضهای چون کوثر. فرخی . خیز ای پس مانده ٔ دیده ضرر باری این حلوای یخنی را بخور. مولوی . ◄ طعامی که پس از سیر خوردن کس یا کسانی برجای ماند. طعام یا شراب که پس از سیری مرد بماند. پس خورده . ته مانده . ته سفره . پیش مانده . نیم خورده . سؤر. فضله ٔ طعام . ♦ امثال : پس مانده ٔ گاو را به خر باید داد . (جامعالتمثیل ). ◄ بقیه ٔ هر چیزی : لُفاظَة؛ پس مانده از هر چیزی . مجاعَة؛ پس مانده ٔ خرما. (منتهی الارب ). ◄ وامانده . ترکَه . مُخلَّفَه .