پسنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پسنده . [ پ َ س َ دَ / دِ ](ن مف مرخم ) پسندیده . مقبول . مطبوع . مرغوب . خوش آیند.سزاوار. برگزیده . (برهان قاطع). مختار : آن چیست ز کردار پسنده که ترا نیست آن چیست ز نیکوئی و خوبی که نداری . فرخی . به نیزه هر یک از ایشان ستوده ٔ غزنین به تیر هر یک از ایشان پسنده ٔ بلغار. فرخی . پسنده ست با زهد عمّار و بوذر کند مدح محمود مر عنصری را؟. ناصرخسرو. نیک بخت آنکسی که بنده ٔ اوست در همه کارها پسنده ٔ اوست . سنائی . ◄ نغز. خوب . نیکو. نیک . ◄ (اِ) نوعی از کباب و آن قرصهای قیمه باشدکه در روغن بریان کنند و گاهی بی روغن بریان کنند. (غیاث اللغات ).
پسنده . [ پ َ س َ دِ ] (اِخ ) نام یکی از دیه های تنکابن مازندران . (مازندران و استرآباد رابینو ص ١٠٦) .