پسی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پسی . [ پ َ ] (حامص ) تأخر. مقابل پیشی . تقدم : تو بر نصیحت آن پیس جاهل پیشین شده ستی از شرف مردمی بسوی پسی . ناصرخسرو. ◄ تنگی . نیازمندی : گفت خاموش که در پسی مردن به که حاجت پیش کسی بردن . (گلستان ). ♦ در پسی ماندن ؛ در تداول عوام، کامیاب نگردیدن و عقب ماندن .
پسی . [ ] (اِخ ) نام موضعی به شمال شهرزور.
پسی . [ ] (اِ) حرفی از حروف یونانی که پسی تلفظ میشود و آن بیست و سیمین از حروف یونان قدیم است و نیز رجوع به اِپسی شود.