پشت دست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پشت دست . [ پ ُ ت ِ دَ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) ظهر کف : نسوزد کسی را تب دیگران مگر پشت دستی که ساید بر آن . امیرخسرو. ♦ پشت دست بر زمین نهادن یا پشت دست بر زمین گذاشتن ؛ کنایه از کمال فروتنی نمودن و زاری و فروتنی کردن . (غیاث اللغات ). ♦ پشت دست برکندن ؛ پشت دست به دندان گزیدن . پشیمانی نمودن : بلب از غصه پشت دست برکند گریبان چاک زد از سر بیفکند. نزاری . ♦ پشت دست خائیدن ؛ افسوس خوردن . پشیمان شدن . ندامت . تحسر. تأسف : هر که او پای بست روی تو شد پشت دست از نهیب سر خاید. خاقانی . ♦ پشت دست داغ کردن ؛ خود را ملزم به عدم تکرار کاری و گفتاری کردن . ♦ پشت دست زدن ؛ ضرب با پشت دست : بیک پشت دست آن گو [ رستم ] بافرین بزد پیش او [ کیکاوس ] طوس رابر زمین . فردوسی . چو بندوی دید آن بزد پشت دست به خوان بر، بر وی چلیپاپرست . فردوسی . که بندوی ناکس چرا پشت دست زند بر رخ مرد یزدان پرست . فردوسی . ♦ پشت دست کندن یا پشت دست به دندان کندن ؛ پشیمان شدن . ندامت . (برهان قاطع).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی