پشت پا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پشت پا. [ پ ُ ت ِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) پشت پای . ظاهر قدم (مقابل کف پا). قدم . (مهذب الاسماء). حِمارَه : گهی بر طارم اعلی نشینیم گهی بر پشت پای خود نبینیم . سعدی (گلستان ). ◄ مخنث . حیز. (برهان قاطع). بغا. تاز. کنده : یک شبی گفت کای فلان برخیز خارش پشت پای بنشانم گفتمش حلقه ٔ در خاصت کند کرده ست تیزسوهانم . روحی ولوالجی . ♦ دیده بر پشت پا داشتن ؛ سر از شرم و خجلت فروافکندن : به پیران پشت از عبادت دوتا ز شرم گنه دیده بر پشت پا چراغ یقینم فرا راه دار... سعدی (بوستان ). ♦ آش ِ پشت ِ پا ؛ آشی که بشگون و تفأل پس از مسافری پزند و کسان و همسایگان و فقرا را فرستند و یا بخانه خوانند خویشان و اقربا را. آشی که بروز سیم پس از رفتن مسافری به سفر برای سلامتی او پزند. ♦ پشت پاپزان ؛ آئین و رسم پختن آش پشت پا.