پشمین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پشمین . [ پ َ ] (ص نسبی ) منسوب به پشم . از پشم : و از نواحی [ ری ] طیلسانهای پشمین نیکو خیزد. (حدود العالم ). و از وی [ از چغانیان ] اسب خیزد اندک و جامه ٔ پشمین و پلاس و زعفران بسیار. (حدود العالم ). و از او [ از بخارا ] بساط و فرش و مصلی نماز خیزد نیکوی، پشمین . (حدود العالم ). بدو گفت کاه آر و اسبش بمال چو شانه نداری، به پشمین جوال . فردوسی . بیامد دمان پیش او با گلیم برو جامه پشمین و دل پر ز بیم . فردوسی . درویشم و گدا و برابر نمیکنم پشمین کلاه خویش بصد تاج خسروی . حافظ.