پشنک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پشنک . [ پ َ ش َ ] (اِ)بشنک . میل آهنی دراز و سرتیز که بنایان بدان دیوار سوراخ کنند. (برهان قاطع). دیلم . ◄ آلت گلگران بود یعنی بیرم [ کذا ] . (لغت نامه ٔ اسدی ). ◄ چهارچوبی است دراز با چهار دسته که خشت و گل با آن کشند. زنبر. و آن گلیمی یا تخته ای باشد که بر دو سر آن دو چوب تعبیه کنند و بدان خشت و گل و خاک و امثال آن کشند. (برهان قاطع). زنبه : با دوات و قلم و شعر چه کار است ترا خیز و بردار تش و دستره و بیل و پشنک . ابوحنیفه ٔ اسکافی . ◄ اهرم . بارخیز : ناظر به تست دیده ٔ افراسیاب وقت دارای ملک توران، از تو رو از پشنک . شاهی که تازیانه ش را خودرستم ار بجای بودی، ز جای برنگرفتی بصد پشنک . سوزنی . همچون پشنگ کژ و وزکناک و شوخناک گوئی که گرز توری در قبضه ٔ پشنگ آنرا که از تو خورد و بناجایگه فتاد برداشت از زمین نتواننش بی پشنگ . سوزنی . ◄ جفا. جور. ستم . محنت . (برهان قاطع). ◄ ترشح آب و غیر آن و به این معنی بکسر اول و ثانی هم درست است . (برهان قاطع). افشاندن آب و غیره . ◄ آب مترشح . یک پشنگ آب . (فرهنگ سروری ) : بی تیغ از آن اجل خبه سازد عدوت را کز خون فاسدش نرود بر کسی پشنگ . درویش عبدعلی (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ تیشه .