پشیزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ زِ) (اِ.) = پشیز:<BR>۱- پولک فلزی ریز که بر جامه یا هر چیز دیگر بدوزند.<BR>۲- چیزی است از برنج و امثال آن که مابین دسته و تیغة کارد وصل کنند برای استواری.<BR>۳- چرمی که در دامن خیمه دوزند و پایزه بدان استوار کنند.<BR>۴- آن چه از آهن که برای زینت بر در و تخته کوبند.<BR>۵- فلس ماهی، پولک ماهی.<BR>۶- فلس سیمین یا آهنین بر عنان اسب، زر یا سیم چون فلس ماهی که کمربند را سراسر بدان پوشند و از آن چون فلس جدا جدا کنند تا کمربند را توان تافت و نوردید.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ زِ) (اِ.) = پشیز: ۱- پولک فلزی ریز که بر جامه یا هر چیز دیگر بدوزند. ۲- چیزی است از برنج و امثال آن که مابین دسته و تیغه کارد وصل کنند برای استواری. ۳- چرمی که در دامن خیمه دوزند و پایزه بدان استوار کنند. ۴- آن چه از آهن که برای زینت بر در و تخته کوبند. ۵- فلس ماهی، پولک ماهی. ۶- فلس سیمین یا آهنین بر عنان اسب، زر یا سیم چون فلس ماهی که کمربند را سراسر بدان پوشند و از آن چون فلس جدا جدا کنند تا کمربند را توان تافت و نوردید.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پشیزه . [ پ َ زَ / زِ ] (اِ) پول ریزه باشد بغایت تنک و کوچک . (فرهنگ جهانگیری ). گویند زری باشد قلب در نهایت نازکی و کوچکی . (برهان قاطع). پول خرد از مس یا برنج . پشیز. پشی . فلس . درم زبون . پول سیاه . ◄ چیزی را گویند از برنج و امثال آن در نهایت تُنُکی که مابین دسته و تیغه ٔ کارد وصل کنند. (برهان قاطع). چیزی است که میان تیغه و دسته ٔ کارد وصل کنند برای استواری . (فرهنگ سروری ). حَرشَف ؛ پشیزه ٔ کارد و شمشیر. (منتهی الارب ). ◄ درم ماهی را نیز گویند و بعضی گفته اند پشیز فلس و پشیزه درم ماهی باشد چه ها برای نسبت آمده .(فرهنگ رشیدی ). درهم ماهی . فلس ماهی . درمغه ٔ ماهی بود. (اوبهی ) : یکی پیکر بسان ماهی شیم پشیزه بر تنش چون کوکب سیم . فخرالدین اسعد (ویس ورامین ). تخت ملک است و مسند شاهی کوه ازو پر پشیزه ٔ ماهی . سنائی (در صفت اسب ). سموم قهر تو با آب اگر عتاب کند پشیزه داغ شود بر مسام ماهی سیم . انوری . سهف، حَرشَف ؛ پشیزه ٔ ماهی . (منتهی الارب ). ◄ چرمی باشد که بر دامن خیمه دوزند و ریسمانی بدان گذرانند. (برهان قاطع). چیزی است، [ ظ: چرمیست ؟ ] که در دامن خیمه دوزند تا پایزه بدان استوار کنند. (فرهنگ سروری ): اقتفاء؛ بازدوختن توشه دان و پشیزه را میان دو پشیزه ٔ آن درآوردن .کُلیه ؛ پشیزه ای که بر توشه دان و جز آن دوزند. (منتهی الارب ). ◄ آنچه از آهن بر در و تخته کوبند زینت را. آهنی که بر روی در یا تخته پوشند بصورت سوسماری یا کتیفی . ضَبِّه . کتیف . کتیفه : تضبیب ؛ پشیزه بر در زدن . (مجمل اللغة). ◄ فلس سیمین یاآهنین بر عنان اسب . (السامی فی الاسامی ). زر یا سیم چون فلس ماهی که کمربند را سراسر بدان پوشند و از آن چون فلس جداجدا کنند تا کمربند را توان تافت و نوردید : چو زر ساوچکان بلک از او چو بنشستی شدی پشیزه ٔ سیمین عیبه ٔ جوشن . شهید (در صفت آتش سده ). چو پای باز در آن بیشه پرجلاجل بود ستاکهای درخت از پشیزه های کمر فرخی . چنانکه بر سپر خیزران پشیزه ٔ سیم حباب و دایره ٔ آب و قطره ٔ باران . کمال اسماعیل (از فرهنگ جهانگیری ). ♦ پشیزه پشیزه ؛ پوسه پوسه : پشیزه پشیزه تنش همچو نیل از آن هر پشیزه مه از گوش پیل . اسدی . ♦ پشیزه ٔ خرما ؛ چیزی خرد است که بر بن خرماست . دمچه ٔ خرما: ثُفروق ؛ پشیزه ٔ سر خرما. فسیط؛پشیزه ٔ سر خرما و دمچه ٔ خرما. (منتهی الارب ). ♦ پشیزه نشان ؛ پولک نشانده . و نیز رجوع به پشیز شود.
مترادف و متضاد واژهدان
پشیز پولک، فلس صحیفه، ورقه