پشیمان شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پشیمان شدن . [ پ َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) نَدَم . تندم . ندامت . ندمان . نادم شدن . ندامت حاصل کردن . سَدَم . (تاج المصادر بیهقی ) : اگر پند من یک به یک نشنوی بفرجام کارت پشیمان شوی . فردوسی . پشیمان شد از کشتن موبدان ز درگاه کم گشتن بخردان . فردوسی . گر از گفته ٔ خود پشیمان شوی چو درماندگان سوی درمان شوی . فردوسی . پشیمان نشد هر که نیکی گزید که بد زاب دانش نیارد مزید. فردوسی . بخواب اندرست آنکه بیکار گشت پشیمان شود چونکه بیدار گشت . فردوسی . چو خشم آوری هم پشیمان شوی بپوزش نگهبان درمان شوی . فردوسی . چو آزرده گشتی تو ای پیلتن پشیمان شدم خاکم اندر دهن . فردوسی . که هرکس که بردارد از راه سنگ پشیمان شود زانکه دارد بچنگ وگر برندارد پشیمان شود ز هردو به دل سوی درمان شود. فردوسی . وزانروی بهرام شد پر ز درد پشیمان شده زانهمه کارکرد. فردوسی . همی راند بهرام پیش اندرون پشیمان شده دل پر از درد و خون . فردوسی . هم آنگاه من زان پشیمان شدم دلم خسته شد سوی درمان شدم . فردوسی . چو رستم بنزدیک توران رسید پشیمان شد آه از جگر برکشید. فردوسی . پشیمان شد از کشتن یار خویش کزان تیره دانست بازار خویش . فردوسی . برآنم که بینی پشیمان شوی وزین کردهها سوی درمان شوی . فردوسی . شما زین گذشته پشیمان شوید بنوی دگر باز پیمان شوید. فردوسی . پشیمان شوی زین بروز دراز بپیچی همانا بگرم و گداز. فردوسی . پشیمان شد از رای و کردار خویش همه تیره دانست بازار خویش . فردوسی . مکن ای جهاندار و باز آر هوش پشیمان شود مرد بیهوده کوش . فردوسی . چون روزگاری برآمد هرون پشیمان شد از برانداختن برمکیان . (تاریخ بیهقی ). تغیر ندهم بهیچ چیز از آنها که وقت بیعت مذکور شده و برنگردم از آن هرگز و پشیمان نشوم هیچوقت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٦). چون آتش خشم بنشست پشیمان میشوم . (تاریخ بیهقی ). آخر سلطان بحسنک داد و پشیمان شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٣). پشیمان شد از گفته ٔ خود بهو ندید اندر آن چاره از هیچ سو. اسدی (گرشاسب نامه ص ١١٠). گر دیوار از آنچه کرد پشیمان نشد من نفس را زکرده پشیمان کنم . ناصرخسرو. سود نداردت پشیمان شدن چون شود آن روز گمانت عیان . ناصرخسرو. چون پیش طالوت آمدند طالوت نیز پشیمان شده بود. (قصص الانبیاء ص ١٤٩). از این زرق ... روزی پشیمان شوی . (کلیله و دمنه ). شیر... از فرستادن دمنه پشیمان شد. (کلیله و دمنه ). تهکن ؛ پشیمان شدن . قَرَع َ فلان ٌ سِنَّه ُ، پشیمان گردید و برهم سائید دندان را از ندامت . تفنَّد، اِفاخة؛ پشیمان شدن . تفکن ؛ پشیمان شدن برگذشته . (منتهی الارب ). ◄ توبه . انابت : چیست پشیمانی آنکه بازنگردد مرد بکاری کز آن شده ست پشیمان . ناصرخسرو.