پشیمانی خوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پشیمانی خوردن . [ پ َ خوَرْ/ خُرْ دَ ] (مص مرکب ) ندامت . تَندﱡم . تأسف . تلهﱡف . تفکﱡه : مردم چرا از کاری پشیمانی خورند که دیگر بار خورده باشند. (از قابوسنامه ). گویند که برهمین از کشتن چندان مردم پشیمانی خورد و گفت ... (مجمل التواریخ و القصص ). آن پشیمانی که خوردی از بدی ز اختیار خویش گشتی مهتدی . مولوی . آنچنان مستی مباش ای پرخرد که بعقل آید پشیمانی خورد. مولوی . اندیشه کردن که چه گویم به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم . (گلستان سعدی ). نیست باک از کشتنم ترسم پشیمانی خورد آنکه فتوای هلاک دوست از دشمن گرفت . سنجر کاشی (از فرهنگ ضیاء). هر که مال نخورد پشیمانی خورد. (ازمجموعه ٔ امثال چ هند). تهکّم ؛ پشیمانی خوردن بر فوت کاری . (منتهی الارب ).