پناه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پناه . [ پ َ ] (اِ) حمایت . (برهان قاطع). پشتی . زنهار. زینهار. امان . حفظ. کنف . (زمخشری ). ذَرا. ضَبع. ظل ّ. دَرف . خُفرة. خفارة. جِنح . جَناح . (منتهی الارب ) : هر آنکس که در بارگاه تواند ز ایران و اندر پناه تواند چو گستهم و شاپور و چون اندیان چو خراد برزین ز تخم کیان ... فردوسی . چو دشمن بدیوار گیرد پناه ز پیکار و کینش نترسد سپاه . فردوسی . جهان سر بسر در پناه منست پسندیدن داد راه منست . فردوسی . هر آنگه که دیدی شکست سپاه گوان را همیداشتی در پناه . فردوسی . بدان سرکشان گفت بیدار بید همه در پناه جهاندار بید. فردوسی . که یکسر شما در پناه منید نه جوینده ٔ تاج و گاه منید. فردوسی . ز چین تا بخارا سپاه ویند همه مهتران در پناه ویند. فردوسی . هر آن کس که بر بارگاه تواند ز ایران و اندر پناه تواند. فردوسی . همه یکسر اندر پناه منند اگردشمن ار نیکخواه منند. فردوسی . ز گیتی پناه ترا برگزید چنان کرد کز نامداران سزید. فردوسی . همه یکسره در پناه منید اگر چند بدخواه گاه منید. فردوسی . اندر پناه خویش مرا جایگاه داد کایزد نگاهدار تو باد و پناه تو. فرخی . شیخ العمید صاحب سید که ایمنست اندر پناه ایزد و اندر پناه میر. منوچهری . ذلّش نهفته باشد عز آشکار باشد و اندر پناه ایزد در زینهار باشد. منوچهری . ما در پناه دولت ... این ملک روزگار خرم گردانیده ایم . (کلیله و دمنه ).و بدین مقامات و مقدمات هر گاه حوادث بر عاقل محیط شود باید در پناه صواب رود. (کلیله و دمنه ). عادل غضنفری تو و پروانه ٔ تو من پروانه در پناه غضنفر نکوتر است . خاقانی . ◄ سعادت (در مقابل گزند بمعنی نحوست ). حمایت . مهربانی : دگر گردش اختران بلند که هم باپناهند و هم باگزند. فردوسی . که گاهی پناه است و گاهی گزند گهی ناز و نوش است و گاهی کمند. فردوسی . ◄ حامی . حافظ. پشت . نگاهبان . نگاهدار. حارس . ثمال . مجیر : زریر سپهبد برادرش [گشتاسب ] بود که سالار گردان لشکرش بود... پناه جهان بود و پشت سپاه نگهدار کشورسپهدار شاه . دقیقی . نیاکان من پهلوانان بدند پناه بزرگان و شاهان بدند. فردوسی . که ما را ز بدها تو باشی پناه که گم شد کنون فر کاوس شاه . فردوسی . ز گیتی که را گیری اکنون پناه پناهت خداوند خورشید و ماه . فردوسی . که ای خسرو خسروان جهان پناه دلیران و پشت مهان . فردوسی . پناه گوان پشت ایرانیان فرازنده ٔ اخترکاویان . فردوسی . بمؤبد چنین گفت کین دادخواه ز گیتی گرفتست ما را پناه . فردوسی . چنین داد پاسخ گرانمایه شاه که دادار باشد ز هر بد پناه . فردوسی . بر او [ به رستم ] آفرین کرد گودرز گیو که ای نامبردار سالار نیو ترا جاودان باد ایزد پناه بکام تو گردند خورشید و ماه . فردوسی . پناهی بود گنج را پادشا نوازنده ٔ مردم پارسا تن شاه، دین را پناهی بود که دین بر سر اوکلاهی بود. فردوسی . بجز داد و نیکی مکن در جهان پناه کهان باش و فر مهان . فردوسی . بر او آفرین کرد گشتاسب و گفت که با تو خرد باد همواره جفت برفتنت یزدان پناه تو باد به بازآمدن تخت و گاه تو باد. فردوسی . مر او را بخواند بدین رزمگاه که اویست ایرانیان را پناه . فردوسی . به هر نیک و بدها پناهم توئی منم چون کنارنگ و شاهم توئی . فردوسی . کمر بسته ٔ شهریاران بود به ایران پناه سواران بود. فردوسی . بدو گفت اولاد نام تو چیست چه مردی و شاه وپناه تو کیست . فردوسی . به پیش خداوند خورشید و ماه بیامد ورا کرد پشت و پناه . فردوسی . جهان متابع او باد و روزگار مطیع خدای ناصر او باد و بخت نیک پناه . فرخی . اندر پناه خویش مرا جایگاه داد کایزد نگاهدار تو باد و پناه تو. فرخی اندر نبرد پشت و پناه تو کردگار وندر سریر مونس جان تو ماه تو. فرخی . بندیان داشت بی زوار و پناه برد با خویشتن بجمله براه . عنصری . ای بارخدا و ملک بارخدایان شاه ملکانی و پناه ضعفائی . منوچهری . پناه سپه شاه نیک اختر است چو شه شد سپه چون تن بی سر است . اسدی . پناهت جهان آفرین باد و بس که از بد جز او نیست فریادرس . اسدی . پناه روان است دین از نهاد کلید بهشت و ترازوی داد. اسدی . کرا از مگس داشت باید نگاه ز بد چون بوددیگران را پناه . اسدی . زلیخا زنش بود موصوف بود بحسن اندر آفاق و معروف بود عزیز هنرمند بر وی پناه که تابنده تر بود رویش ز ماه . شمسی (یوسف وزلیخا). چنین که از همه سو دام راه می بینم به از حمایت زلفش مرا پناهی نیست . حافظ. ◄ پناهگاه . اندخسواره . جای استوار. ملجاء. ملتجاء. (نصاب ). جای التجاء. معاذ. ملاذ. کهف . کهف امان . عناص . مفاز. مفازه . مَعقل . مَفزَع . مَوئل . موئلة. (منتهی الارب ). مأوی . مثوی . محیص . مهرب . منجات .مُلتَحَد. حصن . وَزَر. معتَصَم . (منتهی الارب در ماده ٔ وَزَر) مجحر. عقل . (منتهی الارب ). حرز : که ایرانیان با درفش و سپاه گرفتند کوه هماون پناه . فردوسی . که چون رفت و آرامگاهش کجاست نهان گشت ازیدر پناهش کجاست . فردوسی . کجات آن بناهای کرده بلند که بودت یکایک پناه از گزند. فردوسی . از آن کرده ام دشت منذر پناه که هرگز ندیدم نوازش ز شاه . فردوسی . دو دیگر که دارنده یار من است پناهست و مهرش حصار من است . فردوسی . توئی در همه بد به ایران پناه ز تو برفرازند گردان کلاه . فردوسی . سیاوش که از شهر ایران برفت پناه از جهان درگه او گرفت . فردوسی . به اندیشه از بی گزندان بود همیشه پناهش به یزدان بود. فردوسی . چنین گفت با هوم کاوس شاه به یزدان سپاس و بدویم پناه . فردوسی . هر آن کز غم جان و بیم گناه بزنهار این خانه گیرد پناه ز بدخواه ایمن شود وز ستم چو از چنگ یوز آهو اندر حرم . اسدی . از علم پناهی بساز محکم تا روز ضرورت بدو پناهی . ناصرخسرو. عالمیان در کنف عدل و رأفت و پناه احسان و عاطفت آسوده گشتند. (ابن البلخی ). خصم را نیست بجزدرگه او هیچ پناه صید را هیچ حصاری نبود به ز حرم . معزی . کسی کو ز جاهت ندارد پناه کسی کو ز عدلت ندارد سپر چو جسمی بود کش نباشد روان چو چشمی بود کش ندارد بصر. معزی . بوزینگان ... پناهی میجستند.(کلیله و دمنه ). و همگی ارباب هنر و بلاغت پناه و ملاذ جانب او شناختندی . (کلیله و دمنه ). شه مشرق که مغرب را پناه است قزل شه کافسرش بالای ماه است . نظامی . از حف [ظ: خسف ] چه باک چون پناهم درگاه خدایگان ببینم . خاقانی . در زمانه پناه خویش الاّ در شاه جهان نمی یابم . خاقانی . شد محمد الب الغ خوارزمشاه در قتال سبزوار بی پناه . مولوی . تخفّر؛ پناه خواستن از کسی . خفیر؛ پناه یافته . استذراء؛ پناه گرفتن به چیزی .(منتهی الارب ). ◄ سایه ٔ دیوار. (برهان قاطع). ◄ (فعل امر) امر بدین معنی هم هست یعنی پناه ببر و پناه بگیر. (برهان قاطع). فعل امر ازپناهیدن : زهر بد بزال و به رستم پناه که پشت سپاهند و زیبای گاه . فردوسی . ز هر بد بدارای گیتی پناه که اوراست بر نیک و بد دستگاه . فردوسی . ◄ (اِ) چون مزید مؤخر استعمال شود بمعنی پناه دهنده و نگاهدارنده و حامی : الفت پناه . ایران پناه . جهان پناه . جان پناه . داراپناه . دولت پناه . دین پناه . رعیت پناه . زمانه پناه . صف پناه . عالم پناه . گیتی پناه . لشکرپناه . معدلت پناه . مغفرت پناه : برفت از در شاه داراپناه بکردار باد اندر آمدز راه . فردوسی . قباد و چو کشواذ زرّین کلاه بسی نامداران گیتی پناه . فردوسی . شماساس کین توز لشکرپناه که قارن بکشتش به آوردگاه . فردوسی . دمان رفت تا پیش توران سپاه یکی نعره زد شیر لشکرپناه . فردوسی . خروش آمد از قلب ایران سپاه چوپیروز شد گرد لشکرپناه . فردوسی . ♦ پشت و پناه . رجوع به پشت و پناه شود. ♦ پناه با کسی (یا بکسی ) دادن ؛ ملتجی شدن به او: استناد؛ پناه با کسی دادن . (تاج المصادر بیهقی ). لوث ؛ پناه باکسی دادن . (تاج المصادر بیهقی ). ارزاء؛ پناء با کسی دادن . (تاج المصادر). اعتصار؛ پناه با کسی یا با چیزی دادن . (تاج المصادر) (زوزنی ). تعصر؛ پناه با کسی یا با چیزی دادن . ارکاء؛ پناه بکسی دادن . (تاج المصادر). ♦ پناه بچیزی بردن ؛ ملتجی شدن . التجاء. اعتصار؛ پناه بچیزی بردن . ♦ پناه بر خدا ؛ اعوذ باﷲ. نعوذ باﷲ. استغفراﷲ. عیاذاً باﷲ. ♦ پناه جهان ؛ ملجاء عالمیان : سپهدار لشکر نگهبان کار پناه جهان بود و پشت سوار. دقیقی . ♦ جای پناه ؛ پناهگاه . جای محفوظ. جای مصون : معاک ؛ جای پناه . عقل ؛ جای پناه . (منتهی الارب ). صَمد؛ پناه نیازمندان . لفظ پناه با افعال گرفتن و بردن و آوردن و کردن و داشتن و دادن صرف شود. ♦ در پناه ؛ در ظل . در کنف .