پنبه درگوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پنبه درگوش . [ پَم ْ ب َ / ب ِ دَ ] (ص مرکب ) کنایه از مردم غافل و سخن ناشنو باشد. (برهان قاطع) : نظامی بس کن این گفتار خاموش چه گوئی با جهان پنبه درگوش . نظامی . ♦ پنبه در گوش داشتن، پنبه در گوش کردن، پنبه در گوش نهادن ؛ غفلت داشتن . تغافل کردن . سخن ناشنودن . سخن نشنیدن . حرف نشنیدن : بمجلسی که ز جودت مرا سؤال کنند نهاد باید ناچار پنبه در گوشم . ظهیر فاریابی . ♦ امثال : بگو مبین، چشم می بندم، بگو مشنو، پنبه در گوشم می نهم، بگو مدان، نمی توانم .