پنبه شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پنبه شدن . [ پَم ْ ب َ / ب ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) نرم و سفید شدن . ◄ گریختن . ◄ متفرق و پریشان گردیدن . (برهان قاطع) : پنبه کنم لشکرشان را چنان کز تنشان پنبه شود استخوان . امیرخسرو (از آنندراج ). ◄ از کسی بیموجب بریدن . (برهان قاطع). به هرزه بریدن . (فرهنگ خطی ). نرم شدن . (فرهنگ خطی ). نرم و هموار شدن . (فرهنگ رشیدی ). ◄ بیهوده شدن . باطل و بی سود ماندن کار و سخنهای پیش : هرچه رشتیم پنبه شد.