پنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پنج . [ پ َ ] (اِخ ) نام یکی از آب راهه های جیحون .
پنج . [ پ َ ] (عدد، ص، اِ) عددی از یکانها پس از چهار و پیش از شش (با کلمه ٔ یونانی پنت اصل مشترک دارد، هم چنین با کلمه ٔ پنجه سانسکریت ). خَمس . خَمسة. (منتهی الارب ). نماینده ٔ آن در ارقام هندیه «٥»و در حساب جمّل از آن به ٥ عبارت کنند : شاعر که دید به قد کاونجک بیهوده گوی و نَحسک و بوالکنجک از کون خر فروتر پنج آرش می برجهد سبکتر از منجک . منجیک . این زمان پنج پنج میگیرد چون شده عابد و مسلمانا. عبید زاکانی . دور مجنون گذشت و نوبت ماست هر کسی پنج روزه نوبت اوست . حافظ. [ما] پنج برادریم کز یک پشتیم بر ساعد روزگار پنج انگشتیم . ؟ اِخماس ؛ پنج شدن . (منتهی الارب ). ♦ امثال : خدا پنج انگشت را یکسان خلق نکرده است . ◄ اشاره به حواس خمسه ٔ ظاهره است که سامعه و باصره و ذائقه و لامسه و شامه باشد. (برهان قاطع). ◄ پنجه . چنگ . چنگال : گربه پنج انداخت برروی فلان .
پنج . [ پ ِ ] (اِ) گرفتن عضوی باشد با سر دو ناخن چنانکه بدرد آید. (برهان قاطع). گرفتن قسمتی از بدن با دو انگشت و ناخن که بدرد آید. نشگون . صاحب برهان در معنی کلمه اشتباه کرده است رجوع به پَنْج شود.