پوز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) = پوزه: تنه درخت، ساقة درخت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) = پوزه: تنه درخت، ساقه درخت.
(اِ.) ۱- پیرامون دهان جانوران چهارپا. ۲- دهان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوز. [ پُز ] (فرانسوی، اِ) پُز. مأخوذ از کلمه ٔ فرانسوی مصطلح در موسیقی . مکثی که برابر یک ضرب باشد. ◄ علامتی که این مکث را برساند.
پوز. (اِ) پیرامون دهان . پوزه . بتفوز. فطیسة. فنطیسة. فرطوسة. فرطیسة. ودر لغت نامه ٔ اسدی نخجوانی آمده است : پوز و بتفوز، این هر دو نام بمردم و بهایم توان گفت . زفر. (فرهنگ اسدی نخجوانی ). و صاحب غیاث اللغات گوید: بینی چهارپایان و چهره ٔ بهایم . پوژ. کلفت . (اسدی در معنی کلمه بتفوز). لفج . نول . لُنج . فرنج . پیرامن دهان . فوز. گرد دهان . پیش دهن ستور. نس . پیرامون و گرداگرد دهان جانوران و مردم . گردا گرد لب . (شرفنامه ) : امروز باز پوزت ایدون بتافته ست گوئی همی به دندان خواهی گرفت گوش . منجیک . وز پی صیدآهوی خوش پوز چشمها پر ز سرمه کرده چو یوز. سنائی . از قضا گاو زال از پی خورد پوز روزی بدیگش اندر کرد. سنائی . سعی او بازوی دلیران است سهم او پوزبند شیران است . سنائی . دور دارد شب خود از روزش که بترسد که بشکند پوزش . سنائی . کی شود خورشید از پف منطمس کی شود دریا بپوز سگ نجس . مولوی . آنکه بر شمع خدا آرد پفو شمع کی میرد بسوزد پوز او. مولوی . در سر آیم هر دم و زانو زنم پوز و زانو زان خطا پرخون کنم . مولوی . ◄ توسعاً دهان : روی پنهان می کند زایشان بروز تا سوی باغش بنگشایندپوز. مولوی . فلسفی و آنچه پوزش می کند قوس نورت تیردوزش می کند. مولوی . گنگ تصدیقش بکرد و پوز او شد گواه مستی دلسوز او. مولوی . در مکن در کرد شلغم پوز خویش که نگردد با تو او هم طبع و کیش . مولوی . میرفت و هزار دیده با او همچون شکرش لبی و پوزی . سعدی . شیرین و خوش است تلخ از آن لب دشنام دعا بود از آن پوز. عندلیب . ◄ مابین لب و بینی را نیز گویند. ◄ بمعنی ساق درخت هم آمده است . (برهان ). تنه ؛ پوز درخت، تنه ٔ آن، قلب و اوسط درخت . (آنندراج ). ◄ منقار مرغان را نیز گفته اند. (برهان ). و با زای فارسی هم درست است یعنی پوژ. (برهان ). ♦ پک و پوز ؛ بد پک و پوز؛ بدقیافه . ♦ دک و پوز ؛ دک و پوز کسی را خرد کردن ؛ او را سخت مغلوب کردن .