پوزش نمودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوزش نمودن . [ زِ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) اظهار پوزش کردن : برآید بکام تو این کار زود چو بشنید سیندخت پوزش نمود. فردوسی . زمین را ببوسید و پوزش نمود بر آن مهتری آفرین برفزود. فردوسی . کرم کرد و غم خورد و پوزش نمود بداندیش را دل به نیکی ربود. سعدی (بوستان ). بپایش درافتاد و پوزش نمود بخندید لقمان که پوزش چه سود. سعدی (بوستان ). و رجوع به پوزش شود.