پوست افکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوست افکندن . [ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پوست انداختن . سلخ : حرف بگذاشته چون دل سخنش پوست بفکنده همچو مار تنش . کجاست زهره که بر صدر عشق بنشیند که پوست افکند از هیبتش پلنگ آنجا. سالک . رجوع به پوست انداختن شود.