پوست دریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوست دریدن . [ دَ دَ ] (مص مرکب ) پاره کردن پوست . چرم دریدن : خدادوست را گر بدرند پوست نخواهد شدن دشمن دوست دوست . سعدی . بتا جور دشمن بدردش پوست رفیقی که بر خود بیازرد دوست . سعدی . عیب پیراهن دریدن میکنندم دوستان بی وفا یارم که پیراهن همیدرم نه پوست . سعدی . دشمن که نمیخواست چنین کوس بشارت همچون دهلش پوست بچوگان بدریدیم . سعدی . سر نتوانم که برآرم چو چنگ ور چو دفم پوست بدرد قفا. سعدی . ◄ پوست دریدن کسی را؛ سخت بد او گفتن . غیبت او کردن : غنی را بغیبت بدرند پوست که فرعون اگر هست در عالم اوست . سعدی . جهاندیده را هم بدرند پوست که سرگشته ٔ بخت برگشته اوست . سعدی .