پوستک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوستک . [ ت َ ] (اِ مصغر) پوست خرد. خرده پوست . پوست نازک : و اگر سوءالمزاج خشک باشد پیوسته لبها میطرقد و پوستکهای باریک ازوی برخیزد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). غضن ؛ پوستک بیرون چشم . مجلة؛ پوستک آبله که در آن آب گرد آید از اثر کار. (منتهی الارب ). الادواء، پوستکی که بر سر شیر آید بخوردن . تدویة؛ پوستکی سبک فاسر شیر آوردن . (زوزنی ).مریطاء؛ پوستکی تنک میان ناف ... (منتهی الارب ). قهقر؛ پوستکی خرد بر سر خرمابن . (منتهی الارب ). ◄ ظاهراً قسمی گستردنی زبون و ناچیز : یکی را کند صوف و اطلس لباس یکی را دهد پوستک با پلاس . نظام قاری (دیوان البسه ). منت پذیر کرد ز زیلو که با نمد از بوریا و پوستکت بی نیاز کرد. نظام قاری (دیوان البسه ). ای که پهلوبشکم داری و سنجاب و سمور آنکه بر پوستکی خفته ز حالش یاد آر. نظام قاری (دیوان البسه ). ◄ پوسته . رجوع به پوسته شود.