واژه جو

پوستگاله

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

پوستگاله . [ ل َ / ل ِ ] (اِ مرکب ) پوستگال : دوستی کز پی پیاله کنند بدل دنبه پوستگاله کنند. سنائی . و ایمان بزرگ آب است ... ولیکن این خاشاک وسوسه ها و پوستگاله ها و چرم پاره ها و تخته و بوریا پاره های غفلت چندانی جمع میشود، نزدیک است این آب روشن ایمان را نبینی . (کتاب المعارف ). رجوع به پوستگال شود.

معنی پوستگاله | واژه جو