پوستین کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوستین کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) (... کسی را)، او را رسوا کردن . ا و را مفتضح کردن . او را عیب کردن . (اوبهی ). بدگوئی او کردن . (برهان ) : در رکابش ماه خواهد رفت اگر اسب حسن اینست کو زین میکند با رخ و دندانش روز و شب فلک پوستین ماه و پروین میکند. انوری . پوستینم مکن که از غم و درد فلکم پوست می بپیراید. انوری . معشوقه دل ببرد و همی قصد دین کند با آشنا و دوست کسی اینچنین کند دل پوستین بگازر غم داد و طرفه آنک روز و شبم هنوز همی پوستین کند. انوری . از سر جوی عشوه آب ببند بیش ازین گرد پای حوض مگرد تا مرا در میان تابستان مر ترا پوستین نباید کرد. انوری . و در قطعه ٔ ذیل نیز بهمین تعبیر مثلی اشاره است : پوستینی بخواستیم از تو تا زمستان بسر بریم در آن قیمت ما بر تو بود چنانک قیمت پوستین بتابستان بده ای خواجه پوستینم هین پیشتر ز آنکه پوستینت هان (یعنی پوستینت کنم ). کمال اسماعیل . و در دو بیت ذیل سنائی و انوری معنی پوستین کردن و سوخته ٔ پوستین را ندانستم : آنان فسرده اند که شان پوستین کنی ما را ز غم چو سوخته ٔ پوستین مکن . سنائی . منکر مشو از آنکه تو در پوست نیستی کآزادگان بخیره ترا پوستین کنند. انوری .