پوسیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) (مص ل.)<BR>۱- فرسوده شدن، فاسد شدن، کهنه شدن.<BR>۲- عفونت یافتن.<BR>۳- پژمرده شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) (مص ل.) ۱- فرسوده شدن، فاسد شدن، کهنه شدن. ۲- عفونت یافتن. ۳- پژمرده شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوسیدن . [ دَ ] (مص ) متخلخل و سبک شدن چیزی از گذشتن زمان بروی یا بعلتی دیگر. چرّیدن (در تداول مردم قزوین ). سخت سوده و نزدیک بریخته شدن . (شرفنامه ) : زری که در لحد خاک بود پوسیده کفن دریده و گردید مسکه ٔ دینار. سلمان . ریزیدن . بریزیدن . افزار. (منتهی الارب ). پوسیده شدن . لبس . (تاج المصادر بیهقی ). سَلَس . (المنجد). بلاء. تآکل : سلست الخشبة؛ پوسید و ریزه ریزه گردید چوب . (منتهی الارب ). رمیم، رمة، رمم ؛ پوسیدن استخوان . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). ◄ عفن . عفونت . نخر. وهی . (از منتهی الارب ). بَلا. بِلا : طبایع گر بتن استن ستون را هم بپوسد بن نگردد هرگز آن فانی کش از طاعت زنی فانه . کسائی . تبه گردد این روی و رنگ رخان بپوسد بخاک اندرون استخوان . فردوسی . دلم ز روزه بپوسید و هم ز توبه گرفت چنان همی نتوان برد روزگار بسر. فرخی . پارسی عفونت پوسیدن است . یعنی رطوبتی تباه شده و از حال خویش بگردیده .(ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و اگر اندر تن رطوبتها و خلطهاء فزونی باشد آن را عفن کند یعنی پوسیده کند. و پوسیدن خلط آن باشد که گنده و تباه گردد و مایه ٔ تب شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). جوهر او نپوسد اندر آب آتش او را نسوزد اندر تاب . اوحدی . زود پوسد جامه ٔ پرهیز ما کاین قصب بر ماهتاب انداخته است . اوحدی . ◄ و در لغت نامه ها بکلمه ٔ پوسیدن معنی آماسیدن هم داده اند. ◄ پژمرده شدن . (شرفنامه ). ◄ سخت سوده کردن . (شرفنامه ).