پوشش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوشش . [ ش ِ ] (اِمص ) اسم مصدر از پوشیدن . عمل پوشیدن : هریک برگی از درختان بهشت برخود نهادند و بدان پوشش کردند. (قصص الأنبیاء ص ١٩). ◄ (اِ) ستر. حجاب . غطاء. ساتر. ◄ کنف . زی .ذَرَاً. کنیف . (منتهی الارب ). ملاح . خِتل . (منتهی الارب ). فراض . سلب . (تفلیسی ). غفیرة. غشوة. غشاوة. غشیة.غاشیه . غشایة. سحبة. ستارة. سترة. استارة. مستر. جامه . لباس . کسوة. مَلبَس . مِلبَس . پوشاک . پوشیدنی . لِبس . (منتهی الارب ). جامگی . لبوس . (دهار) : از اویم خور و پوشش و سیم و زر از او یافتم جنبش و پای و پر. فردوسی . بتوران همی رفت چون بیهشان مگر یابد از شاه جائی نشان ... خورش گور و پوشش هم از چرم گور گیا خورد گاهی و گاه آب شور. فردوسی . بخسرو چنین گفت پس رهنمای که این نیست شاها بپوشش بپای . فردوسی . بخورد و بپوشش بپاکی گرای بدین دار فرمان یزدان بپای . فردوسی . بدو ایمنی یابد و خوردنی همان پوشش نغز و گستردنی . فردوسی . برهنه چو زاید زمادر کسی نباید که نازد بپوشش بسی . فردوسی . بگنجور گفتیم تا هر که چیز ندارد دهد پوشش و خورد نیز. فردوسی . پرستنده و پوشش و خوردنی ز چیزی که بایست گستردنی . فردوسی . پس از پشت میش و بره پشم و موی برید و برشتن نهادند روی بکوشش از آن پوشش آمد بجای بگستردنی بدهم او رهنمای . فردوسی . بزیر زمین در، چه گوهر چه سنگ کزو خورد و پوشش نیاید بچنگ . فردوسی . تو گفتی زمین کوه آهن شده ست همان پوشش چرخ جوشن شده ست . فردوسی . چو رفتندو دیدند پیر و جوان بدانگونه بر، پوشش پهلوان بماندند از آنکار هر کس شگفت دل هر کس اندیشه ای برگرفت . فردوسی . چو روزی بر آمد نبودش زوار نه خورد و نه پوشش نه انده گسار. فردوسی . خور و خواب و آرامتان از منست همان پوشش و کامتان از منست . فردوسی . ز برگ گیا پوشش، از تخم خورد بر آسوده از بزم و روز نبرد. فردوسی . زره کرد پوشش بجای حریر ببازی کمان خواست با گرز و تیر. فردوسی . زمین بستر و پوشش از آسمان بره دیده بان تا کی آید زمان . فردوسی . سوم ره بخواب اندر آمد سرش ز ببر بیان داشت پوشش برش . فردوسی . فرستادش افکندن و خوردنی همان پوشش نغز و گستردنی . فردوسی . مر او را درم داد و دینار داد همان پوشش و خورد بسیار داد. فردوسی . همان خواب گودرز و رنج دراز خور و پوشش و درد و آرام و ناز. فردوسی . همه راه پر پوشش و خوردنی از آسایش بزم و گستردنی . فردوسی . همه هر چه از ما پراکندنیست گر از پوشش و گر، ز افکندنیست . فردوسی . خورشها پاک و جان افزا و نوشین چو پوشش های نغز و خوب و رنگین . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). برهنه بدی کآمدی در جهان نبد با تو چیز آشکار و نهان . چنان کآمدی همچنان بگذری خور و پوشش افزون ترا بر سری . اسدی . چو بیشت دهد پوشش و خورد و ساز پس آنگه چو گرگان بدردت باز. اسدی . یکی جامه ٔ زندگانیست تن که جان داردش پوشش خویشتن بفرساید آخرش چرخ بلند چو فرسود جامه بباید فکند تن ما چو میوه است و او میوه دار بچینند یک روزمیوه ز دار. اسدی . تا همچو مار بی خور و بی پوشش کوشش کنی و مال بدست آری . ناصرخسرو. در صومعه ٔ خراب چونی بی پوشش و خورد و خواب چونی . امیر حسینی سادات . گر نباشد ز برای شرف عیسی کس پوشش سم خر از اطلس و اکسون نکند. فلکی . غلاف ؛ پوشش شیشه و شمشیر و جز آن . کِن . کِنان ؛ پوشش و پرده ٔ هر چیزی . (دهار). غِشاء؛ پوشش دل، پوشش زین و شمشیر. اِغلاف ؛ پوشش ساختن . عرش، عریش ؛ هر پوشش که سایه افکند. شغاف ؛ پوشش دل . تَزَیّی ؛ پوشش گرفتن . تَزییة؛ پوشش دادن . تَطبق ؛ با پوشش شدن . (دهار). طَبق ؛ پوشش هر چیزی . سُدفة؛ پوششی که بر دروازه سازند تا آن را از باران نگاه دارد. غفرة؛ پوشش چیزی . جُل ؛ پوشش ستوران . جلب ؛ پوشش پالان . قرن ؛ پوشش هوده . قَرقَر؛ پوشش زنان . قِشر؛ پوشش هر چه باشد.غشاوة؛ پوشش چشم . (دهار)؛ غاشیة؛ پوشش زین، زین پوش و پوشش دل و هر پوشش دیگر. غشاء؛ پوشش شمشیر و زین وپوشش دل و جز آن . خَفاء؛ پوشش و هر چه بدان چیزی راپوشند از گلیم و جز آن . غَماء؛ پوشش که بدان اسب راپوشند تا خوی آرد. طَنف و طُنف و طَنَف و طُنُف ؛ پوشش در سرا. ◄ جامه ٔ کعبه . کسوت خانه . لبس الکعبة. (منتهی الارب ): پادشاهی از حمیر یمن کعبه راپوشش فرستاد. (مجمل التواریخ والقصص ). و منجنیق انداختند بر کعبه و کسوت خانه سوخته شد و بروایتی می گویند سوختن پوشش خانه بوقت حصار حصین ابن نمیر بود. (مجمل التواریخ والقصص ). ◄ لِحاف . (منتهی الارب ): باستراحت مشغول شد و از دهقان پوشش خواست (بهرامشاه ). (تذکره ٔ دولتشاه ). ◄ پوست . لحاة : سرخی خفچه نگر از سرخ بید معصفرگون پوشش او خود سپید. رودکی . ◄ طبقه . آشکوب : پیش قدرش سپهر نه پوشش همچو ویرانه چاردیواریست . جوینی . ◄ سقف و آسمانه ٔ خانه و آنچه از آن سقف کنند از چوب و نی و حصیر و آهن و جز آن : افزار خانه از زمی و بام و پوششش هر چم بخانه اندر سر شاخ و تیر بود. کسائی . نبینی بدو اندر ایوان و خان مگر پوشش آن همه استخوان . فردوسی . خانه نبود ساخته بی پوشش و بی در بستان نبود خرم بی سبزه و اشجار. فرخی . دارُ مأمونیة؛ خانه ٔ دو پوشش . غماء، غَمی ّ؛ پوشش خانه . ◄ لَحَد؟ کَفن ؟ : ترا تخت و سختی وکوشش مرا ترا تاج و تابوت و پوشش مرا. فردوسی . ◄ اَبره ؟ ظاهر؟ روی ؟ رویه ؟ : تهمتن بپوشید ساز نبرد همه پوششش بود یاقوت زرد. فردوسی . ◄ در بیت ذیل معنی کلمه پوشش را ندانستم شاید پوششش باشد : رخ شاه تابان بکردار هور نشستنگهش را ستونها بلور ز بر پوشش جزع بسته بزر بر او بافته چند گونه گهر. فردوسی .