پوشیده روی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پوشیده روی . [ دَ / دِ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) پوشیده رو. روی پنهان کرده . نقاب دار. محجوب . روی نهفته . پوشیده رخ : بسان زنان مرد پوشیده روی همی رفت با جامه و رنگ و بوی . فردوسی . گرامی عروسان پوشیده روی بمادر نمایند رخ یا بشوی . نظامی . بیا ساقی آن بکر پوشیده روی بمن ده گرش هست پروای شوی . نظامی . ◄ نهان . مخفی : جهانی دگر هست پوشیده روی به آنجا توان کرد این جستجوی . نظامی . ◄ روی پوشیده . مستوره . پردگی . پوشیده رخ . دختر. زن : ز پوشیده رویان یکی شهرناز دگر پاکدامن بنام ارنواز. فردوسی . پسر هست و پوشیده رویان بسی چنین خسته و بسته ٔ هر کسی . فردوسی . همه نام پوشیده رویان من ز پرده بگسترد بر انجمن . فردوسی . ز پوشیده رویان ارجاسپ پنج برفتند با مویه و درد و رنج . فردوسی . بفرمود از آن پس که هنگام خواب که پوشیده رویان افراسیاب . فردوسی . بپرده درون دخت پوشیده روی بجوشید مهرش بر آن مهرجوی . فردوسی . نشسته بر شاه پوشیده روی بتن در یکی جامه کافور بوی . فردوسی . ز پوشیده رویان جز از سرزنش نیابند شاهان برتر منش . فردوسی . ز چندین یکی را نبوده ست شوی که دوشیزگانیم و پوشیده روی . فردوسی . چو ما را که بودیم پوشیده روی برهنه بیاورد از ایوان بکوی . فردوسی . که پوشیده رویان ما در جهان بر آرند بر خویشتن در نهان . فردوسی . ز پوشیده رویان ده آراسته بیاوردگنجور و آن خواسته . فردوسی . از آن درد پوشیده رویان و داغ شده لعل رخسارگان چون چراغ . فردوسی . همه دخت ترکان پوشیده روی همه سروقد و همه مشک موی . فردوسی . برفتند پوشیده رویان دو خیل عماری یکی در میان جلیل . فردوسی . که پوشیده رویان و فرزند من همان خواهران را و پیوند من . فردوسی . ز پوشیده رویان بپیچید روی هر آنکس که پوشیده دارد بکوی . فردوسی . که در پرده پوشیده رویان اوی ز دیدار آن کس نپوشند روی . فردوسی . چو پوشیده رویان ایران سپاه امیران شدند ازبد کینه خواه . فردوسی . همه دخت شاهان پوشیده روی کسی کو نیامد ز پرده بکوی . فردوسی . یکی دختری یافت پوشیده روی سه مرد گرانمایه و نامجوی . فردوسی . گفت [امیر محمد] باز گرد [خطاب به عبدالرحمن قوال ] و این حدیث پوشیده دار. (تاریخ بیهقی ). چنانکه دیدم چندیست که من آنجا رسیدم و سوی هندوستان خواهد رفت و از من پوشیده کرده، میگوید بغزنین خواهم بود یکچند. (تاریخ بیهقی ص ٦٦٧). ز اسبان و پوشیده رویان و تاج دگر مهد پیروزه و تخت عاج . فردوسی . نگه کن بفرزند و پیوند من بپوشیده رویان دلبند من . فردوسی . بنزدیک پوشیده رویان شاه بیامد یکی مرد با دستگاه . فردوسی . نه مادرت بیند نه خویشان بروم نه پوشیده رویان آن مرز و بوم . فردوسی . بشد هش ز پوشیده رویان اوی پر از خون دل جعد مویان اوی . فردوسی .