پژوه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پِ) (اِمص.)<BR>۱- بازجُستن، جست و جو کردن.<BR>۲- مؤاخذه، بازخواست.<BR>۳- در ترکیب با واژههای دیگر معنای پژوهنده میدهد مانند: دانش پژوه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پِ) (اِمص.) ۱- بازجُستن، جست و جو کردن. ۲- مؤاخذه، بازخواست. ۳- در ترکیب با واژههای دیگر معنای پژوهنده میدهد مانند: دانش پژوه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پژوه . [ ] (اِخ ) صاحب ریاض الشعراء آنرا نام دهی از مضافات اصفهان دانسته و نام دیگر آن بقول مؤلف مذکور شقر است (؟). (تعلیقات لباب الالباب ج ١ ص ٣٥٩).
پژوه . [ پ ِ / پ َ ] (اِمص ) بازجستن بود. (لغت نامه ٔ اسدی ). تفحص . تجسس . ◄ پرسش . بازخواست . ◄ (نف ) جوینده . طالب . خواهنده . تفحّص کننده . و به این معنی چون مزید مؤخر استعمال شود: افسون پژوه . دین پژوه . کین پژوه . گیتی پژوه . دانش پژوه . نهفته پژوه . خبرپژوه . لشکرپژوه : یکی جادوی بود نامش ستوه گذارنده راه و نهفته پژوه . دقیقی . چو خورشید برزد سر از تیغ کوه بیامد سبک مرد دانش پژوه . فردوسی . بیامد یکی مرد دانش پژوه کز ایشان خبر آورد زی گروه . فردوسی . جام گیر و جای دار و نام جوی و کامران بت فریب و کین گذار و دین پژوه و ره نمای . منوچهری . سپهبد برآمد بر آن تیغ کوه بشد نزد آن پیر دانش پژوه . (از لغت نامه ٔ اسدی چ طهران ص ٥١٤). ◄ (فعل امر) امر از پژوهیدن یعنی بخواه و بطلب . ◄ (اِ) پشته ٔ بلند. ◄ آستر قبا و مانند آن . (برهان قاطع). و ظاهراً این صورت به معانی پشته و آستر قبا و مانند آن به فتح پی و فتح واو باشد.