پی سفید
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پی سفید. [ پ َ / پ ِ س َ / س ِ ] (ص مرکب ) عقب . (مهذب الاسماء) (السامی ). پی سپید. شوم .نامبارک . سفیدپی . سبزپا. سبزقدم . (مجموعه ٔ مترادفات ص ٢٣٠). ◄ بدبخت و بی طالع. کسی که پی هرکاری که رود سرانجام نیابد. (آنندراج ) : شد کار سخت بر ما هرچند پی سفیدیم ماندیم در کشاکش، از شق کمانی خویش . مخلص کاشی . دل از سفید گشتن مو ناامید شد عالم سیه بچشم ازین پی سفید شد. صائب . امشب شب امید بجانان رسیدنست ای صبح پی سفید چه وقت دمیدن است . معصوم کاشی . پیک بشارتی شده اشک سفیدپی سهم سعادت آمده آه سیه زبان . میرالهی همدانی . در راه منع باده افتادنش مفیدست زاهد که از برودت چون برف پی سفیدست . سالک قزوینی . ای خواجه ٔ پی سفید انگشت نما سوداگر هیچ و پوچ با روی و ریا. (؟).