پی گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پی گرفتن . [ پ َ / پ ِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب )دنبال گرفتن . در عقب رفتن . تعقیب کردن : تو به آواز چرا میرمی از شیر خدا چون پی شیر نگیری و نباشی نخجیر. ناصرخسرو. ز گرمی روی خسرو خوی گرفته صبوح خرمی را پی گرفته . نظامی . گریزان ره خانه را پی گرفت شبی چند با عاملان می گرفت . نظامی . بلاجوی راه بنی طی گرفت بکشتن جوانمرد را پی گرفت . سعدی . شبی خفته بودم بعزم سفر پی کاروانی گرفتم سحر. سعدی . آن پی مهر تو گیرد که نگیرد غم خویشش وآن سر وصل تو دارد که نباشد غم جانش . سعدی . زآن میی کز کام بویش تا نشد اندر دماغ هیچ غم از طبعاهل فضل برنگرفت پی . (از صحاح الفرس ). ◄ رد پای برداشتن . بر اثر پای رفتن : گراز گریزنده را پی گرفت شبیخون زد و راه بر وی گرفت . نظامی . ◄ در تداول خراسان، وقتی برف آب نشود و زمین را فروپوشد و استوارنشیند، گویند برف پی گرفته است . ♦ پی در گرفتن ؛ رد پای برداشتن : نقیبان راه جوئی برگرفتند پی فرهاد را پی درگرفتند. نظامی .