پی گم کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پی گم کردن . [ پ َ / پ ِ گ ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ایز گم کردن . رد اثر. پوشیدن اثر پای : چرا مرکبم را نیفتاد سم چرا پی نکردم درین راه گم . نظامی . گم کرد پی از میان ایشان میرفت چو ابر دل پریشان . نظامی . صلح پی گم کند چنانکه ازو نتوان یافت در جهان آثار. عمادی شهریاری . از موضعی بموضع دیگر میرفت و پی گم میکرد. ◄ گول زدن و فریب دادن و به اشتباه افکندن . مشتبه ساختن . بغلط انداختن . ایز گم کردن . اضلال . کنایه از کاری که کسی پی بمطلب و مقصد این کس نبرد. (برهان ). کاری را پنهان کردن و پوشیدن : پی گم کنان سی شب روان از چشم قرایان نهان وز دیده در کوی مغان نزدیک خمار آمده . خاقانی . تب مرگ چون قصد مردم کند علاج از شناسنده پی گم کند. نظامی . به خم درشد از خلق پی کرد گم نشان جست از آواز این هفت خم . نظامی . رجوع به مثل «پی به گربه گم میکنم » در کتاب امثال و حکم دهخدا شود. ◄ نیافتن نشان پای کسی . گم کردن رد پای کسی . انتکاف . استنکاف . نکف . (منتهی الارب ). ◄ به غلط افتادن : ز تاراج آن سبزه پی کرد گم سپنج ستوران پیکانه سم . نظامی . طوف حرم تو سازد انجم در گشتن چرخ پی کند گم . نظامی . دل سپر بفکند چون درد ترا درمان نداشت عقل پی گم کرد چون گوی ترا میدان نداشت . مجیر بیلقانی . در بهشت ار خوری جو و گندم همچو آدم کنی پی خود گم . اوحدی . ذوق در غمهات پی گم کرده اند آب حیوان را بظلمت برده اند.