پیاده بودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیاده بودن . [ دَ / دِ دَ ] (مص مرکب ) مقابل سواره بودن .راکب و فارس نبودن . بی مرکب بودن : سالی نزاع در میان پیادگان حاج افتاد و داعی نیز همراه و پیاده بود. (گلستان ). ◄ پیاده بودن در کاری ؛ ناآزموده بودن . بی بهره و بی اطلاع بودن . کم مایه بودن در آن . مایه و بهره ای از آن نداشتن : پیاده نباشم ز اسباب دانش گر اسباب دنیا فراهم ندارم . خاقانی . وزیر ابوالعباس در عربیت پیاده بود امثله و مناشیر دیوانی و احکام سلطانی را فرمود که بپارسی نوشتند. (آثار الوزراء عقیلی ). ♦ از چیزی پیاده بودن ؛ در آن تسلط نداشتن : بر هر چه در زمانه، سواری به نیکویی جز بر وفا و مهر کزین دو پیاده ای . خاقانی .