پیاده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیاده . [ دَ / دِ ] (ص، ق، اِ) آنکه با پای راه سپارد نه با ستور و امثال آن . کسی که بی چاروا و امثال آن و با پای خود راه رود. مقابل سوار و سواره . پیاد. (انجمن آرا). مقابل راکب و فارس . بی مرکب . صاحب غیاث اللغات و آنندراج آرند: مرکب از پی بمعنی پا و آده کلمه ٔ نسبت است زیرا که رفتار از لوازم پاست و پیاده را سر و کار با پاست و برین تقدیر باید بفتح باشد لیکن مشتهر بکسر است - انتهی . رَجَل . رَجِل . رَجُل . رَجلان . رِجلان . ماشی . راجل . (منتهی الارب ). جریده (در تداول مردم الموت و رودبار قزوین و کلمه را بمعنی تنها نیز بکار برند). این کلمه با مصدر شدن و رفتن و آمدن صرف شود. ج، پیادگان : گوی بود نامش خشاش دلیر پیاده برفتی بر نره شیر. فردوسی . بپیش اندرآمد یکی خارسان پیاده ببود اندرآن کارسان . فردوسی . چو گرسیوزآمد بدرگاه اوی پیاده بیامد از ایوان بکوی . فردوسی . کنون دست بسته پیاده کشان کجا افسر و گاه گردنکشان . فردوسی . پیاده فرستاد بر هر دری بجنگ اندرآمد گران لشکری . فردوسی . پیاده همی راند تا رود شهد نه پیل و نه تخت و نه تاج و نه مهد. فردوسی . پیاده بیامد به بیت الحرام سماعیلیان زو شده شادکام . فردوسی . سوار و پیاده همی برشمرد نگه کرد تا کیست سالار گرد. فردوسی . پیاده بیاورد و چندی سوار هر آنکس که بود از در کارزار. فردوسی . پیاده شو، از شاه زنهار خواه بخاک افکن این گرز و رومی کلاه . فردوسی . پیاده همه پیش اندر دوان برفتند بر خاک و تیره روان . فردوسی . بکوشیم چون اسب گردد تباه پیاده درآییم در رزمگاه . فردوسی . پیاده سپهبد پیاده سپاه پر از خاک سر برگرفتند راه . فردوسی . پیاده شود مردم رزمجوی سوار آنکه لاف آرد و گفتگوی . فردوسی . چنین گفت پیران از آن پس بشاه که نتوان پیاده شدن تا سپاه ... فردوسی . پراز شرم رفتند هر دو ز راه پیاده دوان تا بنزدیک شاه . فردوسی . پیاده شوم سوی مازندران کشم خود و شمشیر و گرز گران . فردوسی . چو آمد بنزدیک شاه و سپاه فریدون پیاده بیامد براه . فردوسی . پیاده بیامد بنزدیک اوی بدو گفت کای مهتر نامجوی . فردوسی . پیاده مرا زآن فرستاده طوس که تا اسب بستانم از اشکبوس . فردوسی . همانگاه گیو دلاور رسید نگه کرد و او را پیاده بدید. فردوسی . بخواری ببردش پیاده کشان دوان و پر از درد چون بیهشان . فردوسی . عدو پیاده بود خشم تو سوار دلیر پیاده را بتواند گرفت زود سوار. فرخی . از ارغوان کمر کنم از ضمیران زره از نارون پیاده و از ناروان سوار. منوچهری . وگر خان را بترکستان فرستد مهر گنجوری پیاده از بلاساغون دوان آید به ایلاقش . منوچهری . سوار بود بر اسبان چو شیر بر سر کوه پیاده جمله بخون داده جامه را آهار. عنصری . منم همچون پیاده تو سواری ز رنج پایم آگاهی نداری . (ویس و رامین ). و سیصد پیاده ٔ گزیده ... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥٢). یا برابر نباشد ظاهر گفته ام با باطن و کردارم، پس لازم باد بر من زیارت خانه ٔ خدا که در میان مکه است سی بار پیاده نه سواره . (تاریخ بیهقی ص ٣١٩). امیر از هرات برفت با سوار و پیاده ٔ بسیار. (تاریخ بیهقی ). پیاده سلاح اوفتاده ز دست بزیر سواران شده پای خست . پروین (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). پیاده چو دیوار بر پای، پیش سواران در آمد شد از جای خویش . اسدی . وگر خیل دشمن پیاده بود صف رزم بر دشت ساده بود. اسدی . بجنگ ار سوارار پیاده بدی جهان از یلان دشت ساده بدی . اسدی . هر که پیاده بکار نیستمش نیست سواره هم او بکار مرا. ناصرخسرو. پیاده به بسی از خر سواری تهی غاری به از پرگرگ غاری . ناصرخسرو. گاه سخن بر بیان سوار فصیحیم گاه محال سفر پیاده و لالیم . ناصرخسرو. چو پیش عاقلان جانت پیاده ست نداری شرم از رفتن سواره . ناصرخسرو. راه مخوف باشد از پیاده دزد. بیشترین دیههاء آن مختل است . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٢٤). دارم از اشک پیاده ز دم سرد سوار در سلطان فلک زین دو حشر درگیرم . خاقانی . بر هر چه در زمانه سواری به نیکویی جز بر وفا و مهر، کزین دو پیاده ای . خاقانی . پیاده نباشم ز اسباب دانش گر اسباب دنیا فراهم ندارم . خاقانی . ترا دل بر دوخر بینم نهاده نترسی کز دو خر گردی پیاده . عطار. پای مسکین پیاده چند رود کز تحمل ستوه شد بختی . سعدی . خواب نوشین بامداد رحیل باز دارد پیاده را ز سبیل . سعدی . ترا کوه پیکرهیون میبرد پیاده چه دانی که خون میخورد. سعدی . عامی متعبد پیاده ٔ رفته است و عالم متهاون سوار خفته . (گلستان ). پیاده ای سر و پا برهنه از کوفه با کاروان حجاز همراه ما شد. (گلستان ). تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من پیاده میروم و همرهان سوارانند. حافظ. چون طفل نی سوار بمیدان روزگار در چشم خود سواره ولیکن پیاده ایم ؟ ♦ امثال : الهی نان سواره باشد و تو پیاده . اینقدر خر هست و ما پیاده میرویم . پیاده شو با هم راه برویم . سواره از پیاده، سیر از گرسنه خبر ندارد . هزار سواره را پیاده میکند . ترتور؛ پیاده ٔ سلطان که بی وظیفه همراه باشد. (منتهی الارب ). ♦ پای پیاده ؛ رفتنی بسختی و رنج، بی هیچ استفادت از مرکوب، بی هیچ برنشستی : پای پیاده تا قم رفتم ؛ هیچ برننشستم . ◄ غیر راکب . که بر مرکبی سوار نباشد. در حال پیادگی . مقابل سواره : به دل گفت گیو این بجز شاه نیست چنین چهره جز از درِ گاه نیست پیاده بدو تیز بنهاد روی چو تنگ اندرآمد بنزدیک اوی . فردوسی . بزرگان پیاده پذیره شدند ابی کوس و طوق و تبیره شدند. فردوسی . ◄ مردم بیسواد یعنی علم و فضل کسب نکرده . (برهان ). کم مایه . ناآزموده : داودبیک بومحمد غاری مردی سخت فاضل و نیکوادب و نیکوشعر ولیکن در دبیری پیاده . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٣٩). درین حضرت بزرگ ... بزرگانند، اگر براندن تاریخ این پادشاه مشغول گردند... بمردمان نمایند که ایشان سوارانند و من پیاده . (تاریخ بیهقی ). گفتند بوسهل را باید گفت تا نسخت کند که دانستندی که او در این راه پیاده است . (تاریخ بیهقی ص ٦٤٤). ◄ سست . ضعیف . عاجز : بداد و بگاد است میل تو لیکن به دادن سواری به گادن پیاده . سوزنی . ◄ که بر نگین ننشانده بود (احجار نفیسه ). نگینی که در خانه ٔ انگشتری و مانند آن تعبیه نکرده باشند. (آنندراج ). و بدین معنی سنگ پیاده (و مقابل آن : سنگ سوار) نیز گویند. ◄ پر برنیاورده : ملخ پیاده ؛ ملخ بومی که بیشتر بجهد و طیران دراز ندارد. غوغاء. (مهذب الاسماء) (ملخص اللغات ). ملخ که بدون پر از جا بجهد و آن غیر پرواز است . (آنندراج ). صاحب ملخص اللغات یعنی حسن خطیب کرمانی گوید: العرادة؛ ملخ پیاده . و صاحب صحاح گوید: العرادة کسحابة؛ الجرادة الانثی . ◄ جنس کوتاه از درختان زیرا که پیاده نسبت به سوار کوتاه و پست میباشد. (آنندراج ) : قدی چو سرو پیاده، سری چو کنده ٔ گور لبی چو کشته ٔ آلو، رخی چو پرده ٔ نار. سوزنی . ◄ از انواع بید. نوعی از درخت بید و تاک انگور. (برهان ). نوعی از بید و ظاهراً آنهم در نوع خود پست خواهد بود. (آنندراج ) : از پی بید پیاده در بهار خلق تو بادهای دی عنان اشهب عنبر کشند. ♦ سرو پیاده ؛ مقابل سرو سواره . سرو کوتاه قامت . ♦ گل پیاده ؛ از اقسام گل سرخ رزای (لاطینی ) است : گر کند خلق ترا شاعر مانند بگل نه پیاده دمد از شاخ گلی، نی رعنا. مختاری . گل پیاده مدانش که از کمال شرف کمیت سرکش اقبال را سوار آمد. احمد کشائی مستوفی . جایی که بره کنند گلگشت در کوچه دمد گل پیاده . امیرخسرو. مرحوم قزوینی در حواشی لباب الالباب عوفی (ج ١ ص ٣٢٦) در شرح بیت ذیل از جمال الدین محمدبن نصیر (ج ١ ص ١١٧) نوشته اند : لاله رفت ارچه پای در گل بود گل اگر چه پیاده بود رسید. گل پیاده هر گلی را گویند که آن را درختی نباشد چون نرگس و لاله و نحو آن . این معنی برای بیت فوق مورد تأمل است . ♦ ناخوشی پیاده ؛ مرض مزمن، مقابل سواره، مرض حاد : سل پیاده ؛ مقابل سل سواره . ◄ ملازم . فراش قاضی . فراش احضار؛ پیاده ٔ قاضی، ابومریم : چون پیاده ٔ قاضی آمد این گواه که همی خواند ترا تا حکم گاه مهلتی خواهی تو از وی درگریز گرپذیرد شد و گر نه گفت خیز. مولوی . شُرطی ّ؛ پیاده ٔ کوتوال، شُرطی ̍. تؤرور. (منتهی الارب ). ◄ نام یکی از مهره های شطرنج که بیدق معرب آن است . (آنندراج ). پیاذه . (انجمن آرا). شانزده مهره ٔ صف پیشین شطرنج هشت در یک سو و هشت در سوی دیگر. هشت مهره ٔ صف اول هر سوی شطرنج، و حرکت آن یک خانه یک خانه و گاه در آغازدو خانه است و از چپ و راست زند. بیدق . بذق : پیاده بدانند و پیل و سپاه رخ و اسب و رفتار فرزین و شاه . فردوسی . چو شاه شطرنج ار چه قویست دشمن تو چو یک پیاده فرستی ز خان و مان بجهد. جمال الدین عبدالرزاق . نایافته شه رخی ز وصلش یک راه شد سیم به پیل وار خرج آن ماه بر دست گرفت کجروی چون فرزین تا ز اسب پیاده ماندم از وی ناگاه . جمال الدین عبدالرزاق . چند پیاده از داستان دستان زنان بر نطع سمع شاه براندند. (سندبادنامه ص ١٦٠). پیاده که او راست آیین شود نگونسار گردد چو فرزین شود. نظامی . اگر بر جان خود لرزد پیاده بفرزینی کجا فرزانه گردد. عطار. کس با رخ تو نباخت عشقی تا جان چو پیاده درنینداخت . سعدی . پیاده ٔ عاج عرصه ٔ شطرنج بسر میبرد و فرزین میشود. (گلستان ). بند؛ پیاده ٔ فرزین . (منتهی الارب ).