پیام دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(پَ. دَ) (مص م.)<BR>۱- پیغام فرستادن.<BR>۲- تبلیغ رسالت کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(پَ. دَ) (مص م.) ۱- پیغام فرستادن. ۲- تبلیغ رسالت کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیام دادن . [ پ َ دَ ] (مص مرکب ) پیغام دادن . پیغام فرستادن . پیغام کردن . پیام کردن . پیام فرستادن : فرستاده آمد بدادش پیام ز شاه و ز گرسیوز نیکنام . فردوسی . تو اکنون ازیدر بشادی خرام بخاقان بگو آنچه دادم پیام . فردوسی . ز شاه و ز گردان بپرسید سام وز ایشان بدوداد نوذر پیام . فردوسی . ایزد پیام داد ترا کاهلی مکن در کار، اگر تمام شنودستی آن پیام . ناصرخسرو. پیام دادم نزدیک آن بت کشمیر که دل بحلقه ٔ زلف تو از چه راست اسیر جواب داد که دیوانه شد دل تو ز عشق بره نیارد دیوانه را مگر زنجیر. معزی . سوی خسرو شدی پیوسته شاپور بصد حیلت پیامی دادی از دور. نظامی . پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار جواب دادی و گفتی میا خوشم بی تو. سعدی . این چرا گفتم چرا دادم پیام سوختم بیچاره را از گفت خام . مولوی . و رجوع به پیغام دادن شود.