پیر شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیر شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) دیرینه سال گشتن . کلانسال گشتن . شیر شدن موی . (مجموعه ٔ مترادفات ). کافور در محاسن کشیدن . مژگان سفید کردن . (مجموعه ٔ مترادفات ). مشک را کافور کردن . (مجموعه ٔ مترادفات ). کهن سال شدن . بسالخوردگی رسیدن . تقنر. (منتهی الارب ). تطبیخ . (منتهی الارب ). عجوز. (دهار). شیخ . (تاج المصادر). شیخوخة. (تاج المصادر). شمط. بلاء. بلی . شیب . شیبة. مشیب . تشییخ . جلالة. تنییب . تبدین . (از منتهی الارب ) : تا پیر نشد مرد نداند خطر عمر تا مانده نشد مرغ نداند خطر بال . کسائی . چون پیر شدی ز کودکی دست بدار. سعدی . مرغ پرنده اگر در قفسی پیر شود همچنان طبع فرامش نکند پروازش . سعدی . یارب دعای پیر و جوانت رفیق باد تا آن زمان که پیر شوی دولتت جوان . سعدی . آدمی پیرچو شد حرص جوان میگردد خواب در وقت سحرگاه گران میگردد. صائب . کفت الناقة کفوفاً؛ پیرشدن ناقه پس سوده و کوتاه گردیدن تمام دندانش از پیری . (منتهی الارب ). رد قفاً او رد علی قفاً؛ پیر شد. (منتهی الارب ). فورض ؛ پیر شدن گاو. چهاردندان شدن او. (مجمل اللغة). غسو؛ نیک پیر شدن . (منتهی الارب ). ♦ پیر شدن دست و جز آن ؛ ترنجیده گشتن پوست تن بمجاورت آب حمام و آب آهک و امثال آن . چین و شکن پدید آمدن در بعضی دستها و پایها بواسطه ٔ آب حمام و غیره .