پیر پنبه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پیر پنبه . [ رِ پَم ْ ب َ / ب ِ ] (ترکیب اضافی، ص مرکب ) کسی را گویند که بغایت پیر شده باشد چنانکه در تمام بدن او موی سیاه نمانده باشد. (برهان ). پیر منحنی که مژه و ابروش سفید شده باشد. (آنندراج ). ◄ (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) مترس . مترسک بستان . علامتی که بر کنار مزروعات نصب کنند تا باعث وحشت طیور گردد و آن را دهل بضم هاء نیز گویند. (آنندراج ) : در خانگاه باغ نه صادر نه واردست تا پیر پنبه گشت حریف گران برف . کمال اسماعیل (در صفت برف ). اگر نیست اندر چمن پیر پنبه چرا زاغ را می نهد بر شکوفه . کمال اسماعیل .